| کودکان فردا |
بابک شعبانی
|
درباره وبلاگ
![]() من درد تورا زدست آسان ندهم
دلبر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کاین درد به صدهزار درمان ندهم من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفتهی خود بیش دهم کم ندهم پيوندهاي روزانه
پيوندها
نشریه مجازی هوپ کارتون
وبلاگ هوپ کارتون آذ-فوتو وبلاگ آذ-فوتو انجمن نشریه مجازی هوپ کارتون خانواده کتاب انجمن هنر عکاسی تبریز انجمن هنرهای تجسمی تبریز انجمن کاریکاتور تبریز گروه عکاسان طبیعت آذربایجان شرقی گروه عکاسان زیست محیطی خانواده سبز خانه عکس آذربایجان سایت عکاسی . کام سایت عکاسی . نت خانه عکاسان ایران دوربین . نت حامد نباهت کارتون 3000 مهناز یزدانی رند تبريزي خانواده سبز خلیل غلامی مهسا جمالی بهرام تندران علی حامد حق دوست مرتضی کنعانی بهنود مصطفایی محمدمهدی اسکندری پور مهکام امیر فخری فهیرا مشایخی آتنا افضل زاده مرتضی صالح نژاد داود حسام پور محمدباقر شهبازی سینا ساها مرکز دانلود آهنگ باز هم سپیدیت مرا جادو کلاغ سفید دختران فمينيست دشمن در خانه شاهرخ شعبانی گلناز شعبانی هدی اسکندری هاله ایماندوست رویا نوری سولان 4 آذر فاطمه پرتوی توریاله فرشته منعمی کیمیا فرزاد پورعباس رئوف رضایی رویا عجمی الناز غیابی مسعود بهروان مجیدحبیبی حسین پیغامی جابرزنگ بغض گرفته نیمه پنهان سروده ها گاه نوشت های یک عدد "فتانه" ! پالت رنگی از هر چمن یک گلی ایرو آی تی مینا عابدی !photo by me (محبوبه صادقی) virginrain سمیه سهیلی مهدی بنی تمیم زینب عربی نرگس امامی پریسا رحیمی میثاق مرعشی مهری حسین زاده سید سجاد حسینی رها شده ام رهای رها خاطرهام (الف.جیم) علیرضا حسن زاده دیوانه تر از دیوانه کانون عکس بندر عباس از دریـچــه دوربـیــنـــ نرگس سلطان آباديان روح اله قيصري نيا رئوف رضایی Cold Silence حسین عبداللهی میثم میرزایی :: قالب ساز :: طراح قالب
|
بسم الله الرحمن الرحيم
لب های خندون ...
لب های خندون تاريخ ارسال یکشنبه 8 اسفند1389دهن کجی روزگار است به من ... من که خوابیدم ...
درد میکشم و لبامو با دندونام فشار میدم... چشمام قصد خوابیدن نداره...یعنی بعد یک روز سخت خسته نیست... خودمم نمیدونم... همیشه همیجوریه... همیشه دوست داره درد و ببینه... نمیخواد جلوش کم بیاره... نمیخوام به زور خواب آور بخوابونمش... اینجوری حس میکنم بهش خیانت کردم... دوست دارم همه چیز به سیر طبیعیه خودش پیش بره... گاهی بدن به درد و بیداریم نیاز داره.. باید یاد بگیره باهاش کنار بیاد... همونجوری که روحم یاد گرفت... همونجور که فکرم یاد گرفت... خاطرات دردآور به ذهنم هجوم میاره... شبای درد و نیاز،اما تنها... دل پر از حرف،اما بی گوش شنوا... تن دردمند و نیازمند نوازش،اما بی هم آغوش... نه نمیخوام بهشون فکر کنم... گوشم به صدای ماشینهای بی خواب میسپارم و چشمامو به تاریکی... بذار انقدر تو این تاریکی بچرخه تا خسته شه... من که خوابیدم... تاريخ ارسال یکشنبه 1 اسفند1389آشغال عوضی
این روزا خیلی حالم خوش نیست. حرفی ندارم واسه گفتن ... فکری به درد بخوری واسه فکر کردن ...... یعنی دارم...اما هرچی توش غرق بشم حالم از اینی که هست بدتر میشه....سعی میکنم در مورد چیزی نه فکر کنم نه حرف بزنم..... این روزا همه چی قاطی پاتی شده.... سایه ای که بی امون دنبالم میوفته..... حتی بعضی وقتا تو کابوسهای شبانم میاد.... بعضی وقتا همه روزم و مثل کابوس میکنه.... از روز اول یادمه گفتم تحملش سخته.... هنوزم میگم.... این زندگیه درب و داغون و میگم دیگه..... از آدمای دور و برم که دو روز میان و بهم دلداری میدن و روز سوم نیستن بدم میاد... از آدمایی که تا وقتی میخندیدم داشتن میترکیدن و حالا که نمیخندم ادای دلسوزی و در میارن حالم به هم میخوره..... آدمایی که یه روز چشم دیدن هیچی نداشتن و تا گلو خفه میشدن و حالا واسه من مهربون شدن..... جالبه که الانم اگه بخندم میگن خب....حالش از ما بهتره..... تقصیر منه احمقه که با همه یه رنگم...هیچی تو بارم نیست..... ساده لوحی و حماقت و زود اعتماد کردن تو خونمه.....هیچکس واسه تو وقت اضافی نمیذاره.... دلت خوش نباشه...اون از اون دکتره بود...که خیر سرش خواست کمکم کنه..... و بشه یه دوست صمیمی....... آشغال عوضی........ اون از بقیه ...... یعنی وقتی خانواده ات یه روز خسته میشن و بی خیالتن چه توقعی از غریبه هست؟!!.... این روزا وجدان یه کلمه غریبه..... این روزا وجدان و خوردن تف کردن بیرون...... این روزا وجدان یه بازیچه بیشتر نیست..... این نوشتنا هم دردی و دوا نمیکنه.... خودش همه رو حفظه حفظه...... خودشم میدونه دارم خودم و میذارم سر کار..... هر چی میخوام به همه و به خودم ثابت کنم بابا من بازیچه نیستم...... و نمیخوام باشم.......میبینم که هستم....چه بخوام چه نخوام...... هر روز تو مغز یکی ام...... خسته شدم...... واقعا خستم......... تاريخ ارسال دوشنبه 29 آذر1389نامه ای برای نگین!
این پست خصوصی و دارای رمز می باشد! رمز این پست: ******
تاريخ ارسال شنبه 17 مهر1389 سوال عجیب ساده !!!؟
سوال عجیبی است و هم ساده !
این پست خصوصی و دارای رمز می باشد! رمز این پست: ****** تاريخ ارسال چهارشنبه 3 شهریور1389مدت زیادی است که که از تو نمی نویسم.
من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم از دورتماشا نمایم، هر زمان مثل همین روز که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس هایت می نشینم، هر گاه با لبخند مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط بر پا می کنی، از بین صداهای متعددی که از اطراف به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم. با قلبم پیمان بسته بودم که هیچ گاه در مورد عشق به تو، حرفی به میان نگذارم ولی آرام آرام این پیمان را به خواست خودت از بین می بری . می دانم تو نیز درقلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند و خیالت این بار زمزمه ی عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کند. می دانم دوست نداری که بگویم دوستت دارم، درست؛ احساس می کنی که عاشقت هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی. تاريخ ارسال سه شنبه 19 مرداد1389 29 آذر 88 - تولد
روز تولدت شد و نيستم اما کنار تو، دلیلش رو هم می دانی چرا!! همان کاری که سال ها پبش منتظر بودی و بودم افتاد ولی باز آنقدر صبور شدم که زبان را بین دو دندان گذاشتم و حرفی که می توانستم بزنم نگفتم تا که به روندی که ادامه می دهی دل ببندم. مهم نیست در چه خیالی ، مهم بودن توست همانقدر که می خواهمت! هر چند مراحلی از من پیشرفته تری و یا برعکس. در این 57 روزی که گذشت سعی می کردم اتفاقی بین ما نیوفتد که خدای نکرده از همدیگر رنجیده باشیم. تو این روزها هر روزش روز تولد من بود همانا اینکه به روز تولدت نزدیک می شدیم دنیا را جور دیگر می دیدم چه بسا دنیا را در دیدگانت می توانستم ببینم. بین این روزها فقط هفت بار توانستم ببینمت اما تو این هفت بار هیچ گاه حرفی نزدی و حتی جواب سلامی را که از کنارم رد می شدی ندادی. اما حرف هایت را از دیگران می شنیدم هنوز هم می شنوم و به احتمال زیاد بعد از این هم خواهم شنید. تنها حرفی که اذیتم داد همین حرفی بود که من رسوای این دو عالم شدم. چطور؟ آری این حرف تو برای دیگران در قبال عملکردهای من بود. من برای چه چیز و برای چه دلیلی رسوا باشم و آن هم رسوای زندگانی و آدم هایی که هیچگاه درک نکردند که در وجودمان چه ها بود!؟ خوب است که نفهمند ولی رفتار تو باعث آن می شود که مردمان غریب از جاهلیت خود بی خبرند و نا آگاهانه سر از قضاوت در می آورند. گاهی برای این نوع برخوردها رازی نبوده و از خود و بی خود می شوم و عصبانیت چشمانم را فرا می گیرد و هر آنچه که شنیدم دلیلش از تو می دانم و گاهی نیز از مردان و زنان ، پسران و دختران اطراف می دانم. چند روزی است که از بیماری لثه رنج می برم و بیماری هایی که از قبل داشتم به کلی فراموش شده اند اما دردهای که هیچ گاه درمان نمی شوند از روز قبل شدت تر و زیاد تر می شوند. با اینکه نه حضوری و نه در تماس تلفنی و یا راه های دیگر و راحت تری که بتوانم ، نمی توانم تولدت را تبریک بگویم به همبن خاطر ساده ترین راه را در اینجا می یابم و کیک هفتم در بین 57 روز را به احترامت می برم و می گویم تولدت مبارک.
4 آذر ...
این پست خصوصی و دارای رمز می باشد! رمز این پست: ****** تاريخ ارسال چهارشنبه 4 آذر1388خود آزاری ...
از طرف Dream برای اولین بار به بازی دعوت می شم اونم با این موضوع که خود آزاری است. در این روزها حسابی به خودم آزار میدم اونم از نوع کارگاهی، یه وقت می بینی داستانی که روزها طول کشیده تا به انتهاش برسونم می بینم که هیچ نوشته ای روی کاغذ دفترم نیست یا اینکه بجای اینکه دفتر خودم رو بنویسم دفتر دیگرون رو نوشتم و یا فراموش کرده باشم که کجا گذاشتم اونوقت هستش که منتظر می مونم که یه وقت دو ریالیم بیوفته اونم معلوم نیست کجا و کی بیوفته از اونطرف هم وقتی افتاد تازه می فهمم که اصلاٌ ننوشتم یا اینکه نوشتم نمی دونم کجا نوشتم بی نظمی رو هم ازخودم یاد گرفتم و احتمال اینکه به خودم فکر کنم می گم نوشته های خودم رو یکی دزدیده و هزار جور افکار دیگه به سر گیجم میاد و مکافاتش رو می چشم. بجای اینکه شب و منتظر بمونم تا بخوابم می شینم اون نوشته هایی که گم کرده ام رو دوباره بنویسم و نمی دونم کی خوابیدم اصلاٌ توجهی هم به خواب نمیدم ولی هر موقع که خوابیدم صبحش به سرکار دیر می رسم یا اینکه وقتی رسیدم خوابم می گیره و همونجا چرتی می زنم. من خودم رو اینطوری آزار میدم بنظرم بغیر از من کس دیگه ای نمی تونه این همه من و آزار بده به خودم میگم بابا یکم کوتاه بیا تا ما هم بهت برسیم ایندفعه آخر دیوونگیه چون فردای اون روز رو هم نگران می شم. راستی، کسی دو ریالی من و دیده ؟ دوست داشتن
دوست داشتن واژه ای است که گاه به یغما می رود و در هیاهوی زندگی جز معنای اصلیش با کار می رود؛ گاه نگین در زندگی جای خود را نمی شناسد و به بیراهه می رود. واژه ی دوست داشتن ، فعلی است دوطرفه که گرچه برای خلقش خواستن یک طرف کافی است ولی برای ادامه اش دوطرفه بودن این فعل لازم و ضروری است. شروع احساس در دنیای مجازی و از طریق صفحه سرد و صلب مانیتور کافی به نظر می رسد ولی برای درک واقعی، راهی دیگر طلب می کند. می شود دوست داشت و فهمید ... به انتظار روزی که همه مان بفهمیم و فهمیده شویم. دوستدارت بابک تاريخ ارسال چهارشنبه 21 مرداد1388جوابیه ای برای سهیلا
دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت: 22:10 - توسط:سهیلا
چند سال پیش عکس های چاپ شده ای که چندین سال در آرشیو خود نگه داشته بودی برای من به نمایش گذاشتی. بابک: واقعیت این است که بیشتر وقتا اتفاقاتی میوفته که اصلاً خوشایند نیست، اما خدا به انسان ها قدرت فراموشی داده و اگه کسی نمیتونست گذشته و خاطرات بدش رو فراموش کنه ، حتماً دیوونه می شد. وقتی نتونی فراموش کنی، هر تصویری توی ذهنت می مونه ، هر اشتباهی تو ذهنت حک میشه و هر شکستی جایی از مغزت رو میگیره، وقتی نتونی فراموش کنی ، هر غمی که داشته باشی ، با بهترین کیفیت تا ابد باهات می مونه تا ابد … شاید به نظر احمقانه است که همینطور هم هست. اما کاش من و تو هم یه کم فراموشکار بودیم کاش ما هم می تونستیم گذشته رو خاک کنیم، کاش من و تو می تونستیم مثل خیلی های دیگه این بغض رو قورت بدیم بغضی که تا خفه نکنه ، ول کن نیست . به این اعتماد دارم که آن تابلوهای کوچک بدون من هم زیباست ، آن تابلوهای کوچک بدون تو هم زیباست آن تابلوهای کوچک هیچگاه مرا فراموش نخواهند کرد. نقاشی هایم - عکس هایم - کاریکاتور هایم آلات موسیقی ام همه و همه هیچ گاه فراموش نخواهند شد، آنوقت فراموشی زمانی است که زندگانیم، روحم، جسمم، همه چیزی که دارم تو از یاد برده باشی. من فراموشی نیستم. کاش می شد به گذشته برگردیم و یه چیزایی از همان مقواهای رنگی درست کنیم و یا اینکه عده ای از آدما رو نبینیم ، یه افکاری رو بکشیم، مسیر رو تغییر بدیم ، کاش میشد … کاش میشد ... من تحمل شکست رو ندارم … کاش می شد تمام سعیم رو می کردم که افسوس نخورم . چون من دارم عمرم رو هزینه می کنم ، چون دیگر فاصله ای بین خواستن و رسیدن نیست. اما دیگر فایده ای ندارد، من دیگر همانی که می گویی نیستم از این بابت هم خوشحالم و هم ناراحت و بیشتر ناراحت. بعضی وقتا احساس می کنم که مرگ ما ، یعنی از بین رفتن ، یعنی نیست شدن ! اما باید اعتراف کنم که ظاهراً سرنوشت ما رو به جایی خواهد برد که با کمال میل ، مرگ رو می پذیریم و برایش لحظه شماری خواهیم کرد! من هیچ چی نیستم ! من حتی نمی تونم یک ثانیه به عقب برگردم . من دیگر نمی توانم دیگران را الگوی خود قرار بدم، آنگاه است که می توان انسانها را بهتر شناخت. نمی توانم آرام باشم، نمی توانم ناراحت نباشم نمی توانم آروم بخوابم، ، من حتی نمی تونم لحظه ای از دنیای اطرافم طلبکار باشم، انگار بدهکار به دنیا آمده ام، من تحمل نفرین کردن هم ندارم ، من حتی حقشم ندارم ، شاید من دوست داشتن هم بلد نیستم. سالهاست که صدایت را نمی شنوم انگار برای من تو ساکت شدی ، چون دیگر حرفی برای گفتن نمانده، چون ما به هم خیره می شویم و سکوت می کنیم ، چون به نبودن هم عادت کردیم . از روزی که تو رفتی ، بارها لحظاتی شبیه به این رو تجربه کردم . کاری کردی که نه زندگی رو فهمیدم ، نه عشق رو و نه مرگ رو . با این حال ، با شجاعت تمام می گویم که من اشتباهی نیستم بلکه یک مقصرم ، و چون دوست دارم و حاضرم این عذاب وجدان رو تا آخر عمر تحمل کنم چون من بدهکار به دنیا اومدم. اما دیگر چه فایده ؛ صدای سازم شکست. همین تاريخ ارسال دوشنبه 7 اردیبهشت1388ژرالدين دخترم
ژرالدين دخترم:اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد ....... اما به گمان من ، تن عریـــان تو باید مال کسی باشد که روح عریــــانش را دوست می داری . بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد..... "انسان باش؛ پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است" "چارلی چاپلین" تاريخ ارسال یکشنبه 16 فروردین1388دخترک من دوستت دارم.
دخترک، مرا تنها نزار...
نظرات دوستان ۱- دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 20:51 توسط:محسن وبلاگ زیبائی داری خوشم امده موفق باشی وب سایت پست الکترونیک ۲- جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 9:38 توسط:توریاله سلام دوست عزیز سلام دوست خوب من به وبلاگ شما سر زدم. وب سایت پست الکترونیک ۳- شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 11:45 توسط:توریاله با سلام بابک (کودکان فردا): سلام دوست خوب من هم بسیار خوشحال خواهم شد تا لینک و لوگوی من رو در وبلاگت قرار بدهی. وب سایت پست الکترونیک ۴- شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 18:35 توسط:فراز سلام بابک ( کودکان فردا) : سلام فراز جان شرمنده که من دیر به نامه های شما و دوستان جواب میدم. ۵- یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 21:21 توسط:توریاله سلام بابک (کودکان فردا) خواهش می کنم این یک وظیفه بود. وب سایت پست الکترونیک ۶- دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 11:0 توسط:داوطلب زندگانی سلام بابک جان.اومدم تلافی کنم بابک (کودکان فردا): آخه عزیز من به کدوم نشونی بیام ببینمت. نه آدرس ایمیلی و نه آدرس سایتی رو نوشتین. وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال دوشنبه 2 اردیبهشت1387من و احساساتم
احساساتم باز هم آبستن است و این بار نصرت رحمانی دیگری را خواهد زائید تا بار دیگر بگوید ،
وقتی حادثه ها ، آرام گرفتند بر سنگ مزارم بنویسید : او جنگجو بود ... نجنگید ولی شکست خورد
نظرات دوستان ۱- جمعه 31 فروردین1386 ساعت: 21:28 توسط:الهام می شه بپرسم این آرش کجایی ؟ و کیه؟ وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال پنجشنبه 16 فروردین1386من و تو
این پست خصوصی و دارای رمز می باشد! رمز این پست: ****** نیستم ، هستم
من نیستم من اینجا نیستم من اینجا منتظر نیستم من اینجا منتظر دوستی نیستم من اینجا منتظر دوستی مهربان نیستم من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان نیستم من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان هستم من اینجا تنها نیستم منتظر دوستی هستم من اینجا تنها نیستم منتظر هستم من اینجا منتظر هستم من اینجا هستم من هستم
نظرات دوستان ۱- یکشنبه 6 اسفند1385 ساعت: 4:51 توسط:8مارچ٢٠٠٧ http://video.tinypic.com/player.php?v=2dmh99j وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال جمعه 20 بهمن1385گذشت...
نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدني ها را بهانه روزگار دانستم ....
اما
كاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي!
يك سال ديگر نيز گذشت اما
نيامدي نديدي
شب لحظه اي به سايه خود بنگر، تا روح بي قرار مرا بيني ....
فریاد درختان
دیروز هم زمستان بود ولی سرمای شب درختان را بیدار کرده بود . میوه آورده بودند درختان خشکیده ، میوه های کاغذی بهم چسبیده ، رنگارنگ ، خوش آب و رنگ ، ولی نه تازه و آبدار بلکه سخت همچون سنگ ، میوه هایی که برای خوردن ، خدا خدا می کردند نه برای خورده شدن خودنمایی .
آنهایی که در تمام عمرشان حتی درختی را نکاشته و نه حتی هیچ یم از آنان را آبی نداده اند چرا برای تاب خوردن ساقه های نازک درختان را طناب بسته اند . روی جنازه درختان بلند شدند و فریاد زدند بهار نزدیک است و ما آمده ایم برای درخت کاشتن ! و هیچ کس برگ شما را ندید چون در خواب بودید دست و پایتان را بستند و هنوز سبز نبودید که سیاهی را هدیه گرفتید . و هنوز هم هیچ کس نشنیده است فریاد ، فریاد درختها را .
نظرات دوستان ۱- جمعه 15 دی1385 ساعت: 18:40 توسط:مهدی بهادری تشبیه جالبی بود ازمرگ وزندگی . وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال دوشنبه 20 آذر1385 به مناسبت 4 آذر 1379
تاريخ ارسال شنبه 4 آذر1385 اي کاش مي دانستي...
دلم تنگ است. دلم برای تو تنگ است. آن زمان که تیر مهرت را در دلم جای دادی و من خود هیچ نمی دانستم. نمی دانستم که حتی اگر قسم خورده باشم به عاشق نزیستن و عاشق نبودن, چه تلاشی بیهوده کرده ام که با لفظ زبان و قسم بی هویتم, تمام کائتات را آتش زده ام. نمی دانستم که زندگی بی عشق برایم جدایی از خویشِ خویشتن است. دیواره های یخ زده قلبم را با مهربانی و حرارت محبتت آب کردی و جای آن دژهای بلند بالای تنهایی , سرای عشق را بنا نهادی. می بوسمت
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... . سخن
می خوام چند کلمه با تو حرفی بزنم . نمی دونم از کجا باید شروع کنم.یادت میاد که کلی با تو حرف زدم ، می دونی من ، تو همون حس و حالی هستم که چند سال پیش بود و اون موقع با تو حرفهایی زده شد . حرفهایی از گدشته هامون اما برای چه ؟ می خواستم من و درک کنی . البته که همینطور بود ولی برای همون لحضه واسه من سخت بود نمی تونستم کاری کنم باید این کار را انجام می دادم و تو هم پیش اومدی ولی باز من اون حرفی رو که تو دلم بود نگفتم الان هم می خوام بگم ولی باز نمی تونم چون دیگه تو به من ارزشی قابل نمی دونی. و باز باید تحمل کرد .
دیگر هیچ ستاره ای پشت ابر نمی ماند . امروز برای همیشه ، و همیشه برای فردا ها نزدیک است ولی سخت . من همان کسی هستم که چند سال پیش برای عشق مبارزه کردم و تونستم این و در وجودم و در رگهایم جاری کنم . دیگه کسی پیدا نمیشه که از آسمون مهتابی ستاره ای بچینه . دیگه گذشت برای یک کودک فردا هم آسان تر و آسانتر چه می توان گفت جز عشقی که من را برای همیشه ...
دوستت دارم
نظرات دوستان ۱- چهارشنبه 28 تیر1385 ساعت: 13:4 توسط:<_<_<آتیلا قارداغلی>_>_> سلام چوخ چوخ چوخ گوزل سوزلر یازمیسینیز من گفتم ، تو بگو
آخ ، یاد روزهای هفت سالگی ام به خیر ! چه شعر های محکمی در دل داشتم . مادرم می گفت ، همه جای آسمان همین رنگ است ، ولی من باورم نبود . سراسر جنگل ثانیه ها را می دویدم تا به گوشه روشن تری از آسمان برسم . گالیا توانگر
نظرات دوستان ۱- جمعه 18 فروردین1385 ساعت: 0:14 توسط:سهیلا عالی بود می بینم که فرازم اومده وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال پنجشنبه 17 فروردین1385من و تو
کاش احساس می کردم . دوست دارم بمانی و تا چند لحضه باهم بودن را تجربه کنیم. تا من از احساسات کودکانه خود با تو سخن گویم . سخنی از دوستی ها ، سخنی از عشق ، سخنی از دردها و رنجها و سخنی از ... چند لحضه می خواستم بگویمت در این دنیا چه هستیم . من همان کودک هستم همان کودکی که در کنار هم بزرگ شدیم ، لحضه های کوتاهی نبود و نه زیاد . لب حوض می نشستیم و پاهایمان را داخل آب فرو می بردیم به طوری که هیچ گاه به ته حوض نمی رسید تا لباسمان را خیس کنیم در آن لحضه می گفتیم آرزو می کردیم تا بزرگ بشیم و زودتر تا ما هم از بزرگ بودن لذت ببریم . اما افسوس که بزرگ شدیم ، کاش از همان آغاز کودک می ماندیم ولی باز بزرگ شدیم . بزرگتر و بزرگتر.
یادمان است من و تو دستمان به تاقچه نمی رسید و هر قدر دراز می کردیم به آن نمی رسید .چهار زانو نشستم تو رفتی بر پشتم پاهایت را نیز بلند کردی دوباره نرسید و در فکر آن بودیم که با وسایل خانه هم بازی کنیم هر چند که با اسباب بازیهای کهنه ی خودمان بازی می کردیم و آنها را دوست می داشتیم ... بالاخره روزی توانستیم پاهایمان در لب حوض به ته برخورد کند . بالاخره روزی دستمان به تاقچه خانه رسد . ولی نه در کنار هم . و حال من در آنم که هیچگاه پایمان به ته آب نرسید و دستمان به تاقچه و باهم بمانیم و تو رفتی تا اینکه خبرم کرده باشی و تو رفتی و من و تنها گذاشتی و من نیز با همان احساسات کودکانه بازی کردم و دوست داشتم بیشتر و بیشتر بزرگ بشم و زود از این دنیا برم تا اینکه خبرت به گوشم برسد اما نمی توانم نه هرگز نمی توانم ، هرگز. و دوست دارم از همان آغاز نبودم ، فریاد نمی کشیدم ، ناله نمی کردم ، نمی گریستم ، نمی خندیدم ، حرف نمی زدم و نمی دیدمت ... آه چه کردیم چه می توانستیم بکنیم و چه نکردیم شاید تو به این نکته ها توجه نکنی . دوست داشتم باز یک بار و هر بار دیگر ببینم تا دلی امید و بزرگ داشته باشم . شنیدم که گفتند : فکرها را شستشویی لازم است . آیا قبول داری ؟ ولی ما با همان فکری هستیم که از یادها و خاطره ها دور نگه داشته . آرزوهایمان آرزوهایمان در خوشبخت بودن است . من خوشبختی را در تو می دیدم و تو خوشبختی را در چه ؟ باید زندگی کرد ، باید زندگی کرد نه باید زنگی را ساخت . ما زندگی را می سازیم و این را بدان که زندگی با تو یا بدون تو هیچ چیز را از دست نخواهد داد . دوست دارم که تو هم بگویی و می دانم که تو چه می گویی ( دوستت ندارم ) ولی باز نمی گویی چرا ؟ دوست نداری که بگویی دوستت ندارم چون دوستم داری نمی گویی . آه گذشت آن روز ۱۲ سال ( ۷۹ ) گذشته بود که دانستی دوستت دارم و تا ۱۶ سال ( ۸۳ ) نشده بود که من گفتم دوستت دارم و تو تنها گفتی سالهاست که خبر داشتم ( ۷۹ ) و الان هم نزدیک به ۱۷ سال و اندی ( ۶۷-۶۶ ) نه تو حرف می زنی و نه من . و باز هم می گویم دوستت دارم . باز هم دوستت دارم .
نظرات ۱- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 21:57 توسط:الناز چه احساساتی دارین شما خدا صبر تو از این هم بیشتر و بیشتر کنه وب سایت پست الکترونیک ۲- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 21:59 توسط:مینو سلام وب سایت پست الکترونیک ۳- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 22:1 توسط:تینا آفرین خوب نوشتی وب سایت پست الکترونیک ۴- جمعه 18 فروردین1385 ساعت: 19:16 توسط:دوست چرا دوست نداري كه بگوييم دوستت داريم . وب سایت پست الکترونیک ۵- یکشنبه 20 فروردین1385 ساعت: 21:47 توسط:امید من و تو باهم می توانیم آبنده ای درخشان داشته باشیم . وب سایت پست الکترونیک ۶- شنبه 26 فروردین1385 ساعت: 14:13 توسط:بهروز بیگلری سلام بابک عزیز وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال چهارشنبه 9 فروردین1385شبی با احساسات
امروز صبح منتظر تاکسی بودم . فریاد می زدم ! تاکسی ! تاکسی تاکسی انتخاب اول مسیر آبرسالن !؟ خیابان خلوت بود وقتی به انتهای مقصد می رسیدم ترافیک سنگین در پشت چراغ راهنما اتفاق افتاد. به بیرون نگاهی کردم پیر مردی عصا بدست در پیاده رو ایستاده و دستش را برای مردم دراز می کرد تا مردم کمکی به آن کنند . در سمت دیگر کودکانی را می دیدم که مشغول به فروشندگی بودند . آنها خیارشوری در دست داشتند . مردی را دیدم که مس خواست به آن پیر مرد کمکی کند . پول خوردی برای آن نداشت . پسرکی که به فروسندگی مشغول بود صدا کرد و گفت به من پول خورد بده و نصفش را به پیر مرد بده و نصف دیگرش را به خودم برگردان . پسرک این کار را سریع انجام داد و آن پول را گرفت و به پیرمرد داد . پسرک از پیرمرد خواست که نصف این پول را بردار و بقیه رو به من بده . پیرمرد که هیچ پولی نداشت دستش را فر و کرد به جیبش و گفت ندارم . مردی که می خواست نصف پولش را از پسرک بگیرد مجبور شد تمام پول را به پیر مرد بدهد . او وقتی این کار را کرد پسرک ناراحت شد . و من نیز نازاحت تر از او . مرد کماکان در مقابل آن پسرک ایستاده بود . چنان نگاه می کرد که نمی خواست کمکی به آنها کند و خود را مجبور ساخت که به آنها هم کمک کند. پیر مرد چیزی زمزمه می کرد که گمان دعایی مي خواند . پسرک نیز خوشحال . من هم لبخندی زدم و خدا را شكر گفتم . چند لحظه ای در فکر خود بودم ... شب همان شبهایی که چندین بار درآرزویش بودم . حرفهایی بسیاری شندیده بودم و حرفهای بسیاری را نیز در این باره گفته بودم. که بگم دوستت دارم . تنها سوال سختی که در عمرم نشنیده بودم از دخترک 12 ساله ای امشب شنیدم !!! تنها حس کودکانه ای که بود امشب تجربه کردم !!! دخترک 12 ساله چنین سوال کرد ! اونی که دوستش داری می تونی خوشبخت کنی یا نه ؟ !!!!! این سوال به نظر جدی بود دوباره گفت : این دختری که دوستش داری می تونی خوشبخت کنی یا نه ؟ من لحضه ای ساکت شدم ! دوست داشتم جواب ندهم ! دوست نداشتم جوابش ندهم ! پس خواستم که جواب بدم . خندیدم ! هه ههههههه ! گفتم : جوابش یه کم واسه من مشکله ! چاره ای نیست ، باید جواب بدم . تا حالا این گونه سوالی نشنیده بودم . گفتم : جوابش در یک کلمه می تونم خلاصه کنم . گفت : آره یا نه ! گفتم : این جوابش تنها می شه گفت هنگامی که به دنیا نیامدم مشخص بود !!!!!!؟ گفت : منظور ؟ گفتم : هر مادری قبل از تولد فرزندش از خداوند می خواهد ؟ ۱- هنگامی که فرزندش به دنیا بیاید فرزندی سالم و ... ۲- هنگامی که فرزندش به دنیا بیاید خواستارش برای خوشبختی اوست . لبخندی بر لب داشت ، سپس گفت این که همه مادران از خدا می خواهد ، تو چه می گویی . گفتم : آره من می تونم خوشبختش کنم .
نظرات ۱- دوشنبه 9 آبان1384 ساعت: 2:22 توسط:دلشــــکسته (سارا) سلام دوست عزیز ۲- سه شنبه 13 دی1384 ساعت: 18:41 توسط:spark hi dear ... i wish you become helthy in oll over your life ... but dont forget your firend.he is really worry about you ......he is really alone وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال سه شنبه 3 آبان1384 نامه ای که هرگز نمی خوانی × یک حقیقت تلخ × آسان وسخت
<< نامه ای که هرگز نمی خوانی >>
سلام
این نامه را چون نمی خوانی برایت می نویسم دیگر به نیامدنت خوب خو کرده ام حتماٌ دست جاده ها هنوز به آمدنت بند است از آخرین باری که دوستم نداشتی سالها گذشته هنوز چتر فرسوده ای در آستانه ی در باز است و آبی که برای بدرقه ام گذاشته بودی معلوم نیست که تا حالا چند بار باران شده است از آخرین باری که نیامده ای درختها چهار بار شکوفه کرده اند و تو هنوز هیچ نامه ای را نخواندی وگرنه حالا ماه هاست که آمده بودی امانه هوای این خانه هنوز از تبخیر آخرین دوستت نداشتنها مسموم است باور کن دیگر برای بدرقه هم در آغوش تو جا نمی شوم همانطور که چشمهایم با آنهمه تصویر بارانی درابرهای چمدان پوسیده فرو نمی روند حیفت آمده بود برای بدرقه ام قرآن بگذاری گذشته ازشلوار خیس مدرسه وآنهمه فلک زدگی نکند که پیرهن ِ بزرگ شدنیهایم بوی شیشه های شکسته الکل و جگرهای مجروح می داد بگذار آخرین دوستت ندارمها را نفس نکشم و منتظر بمانم حالا دیگرهمه چیز برای نیامدنت آماده است. << یک حقیقت تلخ >>
يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره مي خواد امتحان كنه كه تا داره يا نداره يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره انتخابم مي كنه ، پولشو اما نداره يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يكي مداد براي آب و بابا نداره يكي ويلاي كنار درياشون قصره ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره يه نفر تولدش مهمونيه ،همه ميان يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح كنن يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما كجا يكي انقد ديده كه ميل تماشا نداره يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه يكي اما خونشون اتاق بالا نداره يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس يكي هم براي گرماي دساش ها نداره دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه عوضش دختركم ، او خونه ليلا نداره يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره يكي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره بچه اي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم مليكا چه چيزايي داره كه رعنا نداره ؟ بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره يه چيزايي داره توش كه توي دنيا نداره هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده همه چي دست اونه ،ربطي به شعرا نداره آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت با نمي شه ، با نمي خوام ،با نشد ، با نداره << شاعر و رهگذر >> توی بازارچه٬زير گذر
آسان و سخت به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتی ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتی ميشه کسی را بخشيد ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتی ميشه به روياها فکر کرد ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی ميشه به کسی قول داد ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد
به راحتی ميشه اشتباه کرد ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی ميشه گرفت ولی به سختی ميشه بخشش کرد.
به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.
و در آخر: به راحتی ميشه اين متن را خوند ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد
_____00000000000000_______0000000000000 babak
_____#####__________####_____
(.•´
________0000_____________________777_______________
نظرات ۱- جمعه 1 مهر1384 ساعت: 4:45 توسط:سوسن
سلام ببخشید ممنونم که عکسهاتون رو تو گالری برام فرستادی ولی واسه گالری مشکل پیش اومد وهمه کاربر ها با عکساشون پاک شد لطفآ دوباره عضو شید و عکساتون رو بفرستید ممنون میشم بای تا های اینم آدرس گالری http://www.susank.info/ax
۲- شنبه 2 مهر1384 ساعت: 18:14 توسط:کبریا
سلام
وب سایت پست الکترونیک
۳- شنبه 2 مهر1384 ساعت: 20:10 توسط:ستاره
حرفهای انتخابی ات عالی هستند اما چه بهتر که خودت را بنویسی. اینطوری بیشتر فرصت خواهی داشت که یاد بگیری کودک امروز
۴- سه شنبه 5 مهر1384 ساعت: 2:17 توسط:نا رفیق
سلام بابک
وب سایت پست الکترونیک
۵- سه شنبه 5 مهر1384 ساعت: 20:32 توسط:نیکا
این کلاسها کجا برگزار می شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۶- چهارشنبه 6 مهر1384 ساعت: 8:39 توسط:کبریا
ممنون بابک شعبانی عزیز برای حضورت و کامنت پر مهر و محبتت و ممنون از اینکه منو تنها نمیزاری شعر زیبایی بود شاد باشی عزیز و همیشه موفق.
وب سایت پست الکترونیک تاريخ ارسال دوشنبه 4 مهر1384 |
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
.:; Azar Photo ;:.
کودکان فردا .:: Anda Green Picture ::. .:: Hop Cartoon ::. Hop Cartoon Magazine آثار آثار دوستان نمایشگاه عکس نمایشگاه کاریکاتور نمایشگاه طراحی Animation نشریات موسیقی طنز رویدادهای تاریخی نامه اشعار و مشاهیر تولد عاشقانه علم و اساتید نرم افزار نشانه love سال جدید داستان دوستان تبلیغات تصاویر گرافیکی محاسبات برای تو می نویسم تاریخ جشنواره آرشيو وبلاگ آرشيو مطالب
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390 هفته چهارم دی 1390 هفته سوم دی 1390 هفته دوم دی 1390 هفته اوّل دی 1390 هفته چهارم مهر 1390 هفته سوم مهر 1390 هفته دوم مهر 1390 هفته اوّل مهر 1390 هفته چهارم شهریور 1390 هفته سوم شهریور 1390 هفته دوم شهریور 1390 هفته اوّل شهریور 1390 هفته چهارم مرداد 1390 هفته سوم مرداد 1390 هفته دوم مرداد 1390 هفته اوّل مرداد 1390 هفته چهارم تیر 1390 هفته دوم تیر 1390 هفته اوّل تیر 1390 هفته چهارم خرداد 1390 هفته سوم خرداد 1390 هفته دوم خرداد 1390 هفته اوّل خرداد 1390 هفته چهارم اردیبهشت 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته دوم اردیبهشت 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته دوم فروردین 1390 هفته اوّل فروردین 1390 هفته چهارم اسفند 1389 هفته سوم اسفند 1389 هفته دوم اسفند 1389 آرشيو امکانات
|
Copyright © 2006-2010 All Rights Reserved by babakshaabani.com
This Template Designed By Babak Shaabani