تبليغاتX
کودکان فردا

بابک شعبانی

درباره وبلاگ
من درد تورا زدست آسان ندهم
دلبر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صدهزار درمان ندهم

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم

گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم
پيوندهاي روزانه
پيوندها
نشریه مجازی هوپ کارتون
وبلاگ هوپ کارتون
آذ-فوتو
وبلاگ آذ-فوتو
انجمن نشریه مجازی هوپ کارتون
خانواده کتاب
انجمن هنر عکاسی تبریز
انجمن هنرهای تجسمی تبریز
انجمن کاریکاتور تبریز
گروه عکاسان طبیعت آذربایجان شرقی
گروه عکاسان زیست محیطی خانواده سبز
خانه عکس آذربایجان
سایت عکاسی . کام
سایت عکاسی . نت
خانه عکاسان ایران
دوربین . نت
حامد نباهت
کارتون 3000
مهناز یزدانی
رند تبريزي
خانواده سبز
خلیل غلامی
مهسا جمالی
بهرام تندران
علی حامد حق دوست
مرتضی کنعانی
بهنود مصطفایی
محمدمهدی اسکندری پور
مهکام امیر فخری
فهیرا مشایخی
آتنا افضل زاده
مرتضی صالح نژاد
داود حسام پور
محمدباقر شهبازی
سینا ساها
مرکز دانلود آهنگ
باز هم سپیدیت مرا جادو
کلاغ سفید
دختران فمينيست
دشمن در خانه
شاهرخ شعبانی
گلناز شعبانی
هدی اسکندری
هاله ایماندوست
رویا نوری
سولان
4 آذر
فاطمه پرتوی
توریاله
فرشته منعمی
کیمیا
فرزاد پورعباس
رئوف رضایی
رویا عجمی
الناز غیابی
مسعود بهروان
مجیدحبیبی
حسین پیغامی
جابرزنگ
بغض گرفته
نیمه پنهان
سروده ها
گاه نوشت های یک عدد "فتانه" !
پالت رنگی
از هر چمن یک گلی
ایرو آی تی
مینا عابدی
!photo by me (محبوبه صادقی)
virginrain
سمیه سهیلی
مهدی بنی تمیم
زینب عربی
نرگس امامی
پریسا رحیمی
میثاق مرعشی
مهری حسین زاده
سید سجاد حسینی
رها شده ام رهای رها
خاطرهام (الف.جیم)
علیرضا حسن زاده
دیوانه تر از دیوانه
کانون عکس بندر عباس
از دریـچــه دوربـیــنـــ
نرگس سلطان آباديان
روح اله قيصري نيا
رئوف رضایی
Cold Silence
حسین عبداللهی
میثم میرزایی
:: قالب ساز ::
طراح قالب
Powered By
BABAKART.COM
بسم الله الرحمن الرحيم
Babak Shaabani | بابک شعباني
BABAK SHAABANI
 

:Address
No.305/4 Ostadan Alley Jam-e Jam St. 29 Bahman Boulevard
Tabriz - Iran

Postal Code: 51666-17639

:My Logo
E-mail: babakshaabani@yahoo.com
Tel: +98 935 257 9284

Tel: +98 914 758 7649
لب های خندون ...
لب های خندون

دهن کجی روزگار است

به من ...
تاريخ ارسال یکشنبه 8 اسفند1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
من که خوابیدم ...

درد میکشم و لبامو با دندونام فشار میدم... چشمام قصد خوابیدن نداره...یعنی بعد یک روز سخت خسته نیست... خودمم نمیدونم... همیشه همیجوریه... همیشه دوست داره درد و ببینه... نمیخواد جلوش کم بیاره... نمیخوام به زور خواب آور  بخوابونمش... اینجوری حس میکنم بهش خیانت کردم... دوست دارم همه چیز به سیر طبیعیه خودش پیش بره... گاهی بدن به درد و بیداریم نیاز داره.. باید یاد بگیره باهاش کنار بیاد... همونجوری که روحم یاد گرفت... همونجور که فکرم یاد گرفت... خاطرات دردآور به ذهنم هجوم میاره... شبای درد و نیاز،اما تنها... دل پر از حرف،اما بی گوش شنوا... تن دردمند و نیازمند نوازش،اما  بی هم آغوش... نه نمیخوام بهشون فکر کنم... گوشم به صدای  ماشینهای بی خواب میسپارم و چشمامو به تاریکی... بذار انقدر تو این تاریکی بچرخه تا خسته شه... من که خوابیدم...

تاريخ ارسال یکشنبه 1 اسفند1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
آشغال عوضی

این روزا خیلی حالم خوش نیست. حرفی ندارم واسه گفتن ... فکری به درد بخوری واسه فکر کردن ...... یعنی دارم...اما هرچی توش غرق بشم حالم از اینی که هست بدتر میشه....سعی میکنم در مورد چیزی نه فکر کنم نه حرف بزنم..... این روزا همه چی قاطی پاتی شده.... سایه ای که بی امون دنبالم میوفته..... حتی بعضی وقتا تو کابوسهای شبانم میاد.... بعضی وقتا همه روزم و مثل کابوس میکنه.... از روز اول یادمه گفتم تحملش سخته.... هنوزم میگم.... این زندگیه درب و داغون و میگم دیگه.....

از آدمای دور  و برم که دو روز میان و بهم دلداری میدن و روز سوم نیستن بدم میاد... از آدمایی که تا وقتی میخندیدم داشتن میترکیدن و حالا که نمیخندم ادای دلسوزی و در میارن حالم به هم میخوره..... آدمایی که یه روز چشم دیدن هیچی نداشتن و تا گلو خفه میشدن و حالا واسه من مهربون شدن..... جالبه که الانم اگه بخندم میگن خب....حالش از ما بهتره..... تقصیر منه احمقه که با همه یه رنگم...هیچی تو بارم نیست..... ساده لوحی و حماقت و زود اعتماد کردن تو خونمه.....هیچکس واسه تو وقت اضافی نمیذاره.... دلت خوش نباشه...اون از اون دکتره بود...که خیر سرش خواست کمکم کنه..... و بشه یه دوست صمیمی....... آشغال  عوضی........ اون از بقیه ......

یعنی وقتی خانواده ات یه روز خسته میشن و بی خیالتن چه توقعی از غریبه هست؟!!.... این روزا وجدان یه کلمه غریبه..... این روزا وجدان و خوردن تف کردن بیرون...... این روزا وجدان یه بازیچه بیشتر نیست.....

این نوشتنا هم دردی و دوا نمیکنه.... خودش همه رو حفظه حفظه...... خودشم میدونه دارم خودم و میذارم سر کار..... هر چی میخوام به همه و به خودم ثابت کنم بابا من بازیچه نیستم...... و نمیخوام باشم.......میبینم که هستم....چه بخوام چه نخوام...... هر روز تو مغز یکی ام......

خسته شدم...... واقعا خستم.........

تاريخ ارسال دوشنبه 29 آذر1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
نامه ای برای نگین!

 

 

 این پست خصوصی و دارای رمز می باشد!

رمز این پست: ******

 

 

تاريخ ارسال شنبه 17 مهر1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
سوال عجیب ساده !!!؟

سوال عجیبی است و هم ساده !

 

 این پست خصوصی و دارای رمز می باشد!

رمز این پست: ******

تاريخ ارسال چهارشنبه 3 شهریور1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
مدت زیادی است که که از تو نمی نویسم.

 من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم از دورتماشا نمایم، هر زمان مثل همین روز که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس هایت می نشینم، هر گاه با لبخند  مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط  بر پا می کنی، از بین صداهای متعددی که از اطراف به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم.

با قلبم  پیمان بسته بودم که هیچ گاه در مورد عشق به تو، حرفی به میان نگذارم ولی آرام آرام این پیمان را به خواست خودت از بین می بری .

می دانم تو نیز درقلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند و  خیالت  این بار زمزمه ی عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کند.

می دانم دوست نداری که بگویم دوستت دارم،  درست؛ احساس می کنی که عاشقت  هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی.

 

تاريخ ارسال سه شنبه 19 مرداد1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
29 آذر 88 - تولد

روز تولدت شد و نيستم اما کنار تو، دلیلش رو هم می دانی چرا!!

همان کاری که سال ها پبش منتظر بودی و بودم افتاد ولی باز آنقدر صبور شدم که زبان را بین دو دندان گذاشتم و حرفی که می توانستم بزنم نگفتم تا که به روندی که ادامه می دهی دل ببندم.

مهم نیست در چه خیالی ، مهم بودن توست همانقدر  که می خواهمت! هر چند مراحلی از من پیشرفته تری و یا برعکس.

در این 57 روزی که گذشت سعی می کردم اتفاقی بین ما نیوفتد که خدای نکرده از همدیگر رنجیده باشیم.

تو این روزها هر روزش روز تولد من بود همانا اینکه به روز تولدت نزدیک می شدیم دنیا را جور دیگر می دیدم چه بسا دنیا را در دیدگانت می توانستم ببینم.

بین این روزها فقط هفت بار توانستم ببینمت اما تو این هفت بار هیچ گاه حرفی نزدی و حتی جواب سلامی را که از کنارم رد می شدی ندادی.

اما حرف هایت را از دیگران می شنیدم هنوز هم می شنوم و به احتمال زیاد بعد از این هم خواهم شنید.

تنها حرفی که اذیتم داد همین حرفی بود که من رسوای این دو عالم شدم. چطور؟

آری این حرف تو برای دیگران در قبال عملکردهای من بود. من برای چه چیز و برای چه دلیلی رسوا باشم و آن  هم رسوای زندگانی و آدم هایی که هیچگاه درک نکردند که در وجودمان چه ها بود!؟ خوب است که نفهمند ولی رفتار تو باعث آن می شود که مردمان غریب از جاهلیت خود بی خبرند و نا آگاهانه سر از قضاوت در می آورند.

گاهی برای این نوع برخوردها رازی نبوده  و از خود و بی خود می شوم و عصبانیت چشمانم را فرا می گیرد و هر آنچه که شنیدم دلیلش از تو می دانم و گاهی نیز از مردان و زنان ، پسران و دختران اطراف می دانم.

چند روزی است که از بیماری لثه رنج می برم و بیماری هایی که از قبل داشتم به کلی فراموش شده اند اما دردهای که هیچ گاه درمان نمی شوند از روز قبل شدت تر و زیاد تر می شوند.

با اینکه نه حضوری و نه در تماس تلفنی و یا راه های دیگر و راحت تری که بتوانم ، نمی توانم تولدت را تبریک بگویم به همبن خاطر ساده ترین راه را در اینجا می یابم و کیک هفتم در بین 57 روز را به احترامت می برم و می گویم تولدت مبارک.

تاريخ ارسال یکشنبه 29 آذر1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
4 آذر ...

 

 این پست خصوصی و دارای رمز می باشد!

رمز این پست: ******

تاريخ ارسال چهارشنبه 4 آذر1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
خود آزاری ...

از طرف Dream برای اولین بار به بازی دعوت می شم اونم با این موضوع که خود آزاری است.

در این روزها حسابی به خودم آزار میدم اونم از نوع کارگاهی، یه وقت می بینی داستانی که روزها طول کشیده تا به انتهاش برسونم می بینم که هیچ نوشته ای روی کاغذ دفترم نیست یا اینکه بجای اینکه دفتر خودم رو بنویسم دفتر دیگرون رو نوشتم و یا فراموش کرده باشم که کجا گذاشتم اونوقت هستش که منتظر می مونم که یه وقت دو ریالیم بیوفته اونم معلوم نیست کجا و کی بیوفته از اونطرف هم وقتی افتاد تازه می فهمم که اصلاٌ ننوشتم یا اینکه نوشتم نمی دونم کجا نوشتم بی نظمی رو هم ازخودم یاد گرفتم و احتمال اینکه به خودم فکر کنم می گم نوشته های خودم رو یکی دزدیده و هزار جور افکار دیگه به سر گیجم میاد و مکافاتش رو می چشم.

بجای اینکه شب و منتظر بمونم تا بخوابم می شینم اون نوشته هایی که گم کرده ام رو دوباره بنویسم و نمی دونم کی خوابیدم اصلاٌ توجهی هم به خواب نمیدم ولی هر موقع که خوابیدم صبحش به سرکار دیر می رسم یا اینکه وقتی رسیدم خوابم می گیره و همونجا چرتی می زنم.

من خودم رو اینطوری آزار میدم بنظرم بغیر از من کس دیگه ای نمی تونه این همه من و آزار بده به خودم میگم بابا یکم کوتاه بیا تا ما هم بهت برسیم ایندفعه آخر دیوونگیه چون فردای اون روز رو هم نگران می شم.

راستی، کسی دو ریالی من و دیده ؟

تاريخ ارسال پنجشنبه 5 شهریور1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
دوست داشتن

دوست داشتن واژه ای است که گاه به یغما می رود و در هیاهوی زندگی جز معنای اصلیش با کار می رود؛ گاه نگین در زندگی جای خود را نمی شناسد و به بیراهه می رود.

واژه ی دوست داشتن ، فعلی است دوطرفه که گرچه برای خلقش خواستن یک طرف کافی است ولی برای ادامه اش دوطرفه بودن این فعل لازم و ضروری است.

شروع احساس در دنیای مجازی و از طریق صفحه سرد و صلب مانیتور کافی به نظر می رسد ولی برای درک واقعی، راهی دیگر طلب می کند.

می شود دوست داشت و فهمید ...

به انتظار روزی که همه مان بفهمیم و فهمیده شویم.

دوستدارت بابک

تاريخ ارسال چهارشنبه 21 مرداد1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
جوابیه ای برای سهیلا
دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت: 22:10 - توسط:سهیلا

 

چند سال پیش عکس های چاپ شده ای که چندین سال در آرشیو خود نگه داشته بودی برای من به نمایش گذاشتی.
ازت خواستم یکی از این عکسهای چاپ شده رو برام بدی.
بی پرده گفتی: هرکدام از عکس هایی که دوست داشتی می تونی برداری.
اولین عکسی که دیدم متوقف شدم و پیشروی نکردم می دونستم اگر ادامه می دادم همین عکسی را که می بینم از دست بدم.
پا به پا سراغت می آمدم حس عجیبی داشت به خوبی عکسهایت را پاسپارتو می کردی و داخل آلبوم مقوایی می گذاشتی چسبوندن مقوا ها را به من سپردی تو دلت دریا بود دلت هم نمی خواست از آلبوم های آماده که تو بازار می فروشند استفاده کنی نمی دونم شاید به خاطر سایز عکس هایی بود که در بازار پیدا نمی شد.
دلیل دیگری هم اینجاست که نمی خواستی هزینه بیشتری صرف این کارت بگذاری .
اما هنر تو با ارزش تر ازآلبوم های داخل ویترین لابراتوارها بود. نمی دانم ساختن آلبوم با مقوا ها با آبرنگی که آبش بیش از ذه قطره هم نمی رسید، چه لذتی داشت؟ خسته شدم آبی آوردم تا پالت رنگت را خیس کنم حرفی نمی زدی دستم را فشار دادی تا از ریختن آب پرهیز کنم درست است که من نمی خواستم خرابکاری کنم اما کار از کار گذشته بود وقتی اعتراضت را بهم نشون دادی خودم را نیز نبخشیدم.
به این زودی برایم عادت شد و ارزشتر از اینها این بود که علاقه خودم نسبت به تو بیشتر و بیشتر می شد نه به خاطر تو بلکه به خاطر کاری که کردی..
افکارت ، ذهنت ، زندگیت ، پولت ، جانت ،عمرت و ... همه را به خاطر هنرت پرپر می کردی صدای نازکت را به عنوان آواز زمزمه میکردی اشکهایت را از دیده من پنهان می کردی .
شاید تقدیر چنین بود مدتی فراموش شی.


بابک:

واقعیت این است که بیشتر وقتا اتفاقاتی میوفته که اصلاً خوشایند نیست، اما خدا به انسان ها قدرت فراموشی داده و اگه کسی نمیتونست گذشته و خاطرات بدش رو فراموش کنه ، حتماً دیوونه می شد. وقتی نتونی فراموش کنی، هر تصویری توی ذهنت می مونه ، هر اشتباهی تو ذهنت حک میشه و هر شکستی جایی از مغزت رو میگیره، وقتی نتونی فراموش کنی ، هر غمی که داشته باشی ، با بهترین کیفیت تا ابد باهات می مونه تا ابد …

شاید به نظر احمقانه است که همینطور هم هست.

اما کاش من و تو هم یه کم فراموشکار بودیم کاش ما هم  می تونستیم گذشته رو خاک کنیم، کاش من و تو می تونستیم مثل خیلی های دیگه این بغض رو قورت بدیم بغضی که تا خفه نکنه ، ول کن نیست .

به این اعتماد دارم که آن تابلوهای کوچک بدون من هم زیباست ، آن تابلوهای کوچک بدون تو هم زیباست آن تابلوهای کوچک هیچگاه مرا فراموش نخواهند کرد.

نقاشی هایم - عکس هایم - کاریکاتور هایم آلات موسیقی ام همه و همه هیچ گاه فراموش نخواهند شد، آنوقت فراموشی زمانی است که زندگانیم، روحم، جسمم، همه چیزی که دارم تو از یاد برده باشی.

من فراموشی نیستم.

کاش می شد به گذشته برگردیم و یه چیزایی از همان مقواهای رنگی درست کنیم و یا اینکه عده ای از آدما رو نبینیم ، یه افکاری رو بکشیم، مسیر رو تغییر بدیم ، کاش میشد … کاش میشد ...

من تحمل شکست رو ندارم … کاش می شد تمام سعیم رو می کردم که افسوس نخورم . چون من دارم عمرم رو هزینه می کنم ، چون دیگر فاصله ای بین خواستن و رسیدن نیست.

اما دیگر فایده ای ندارد، من دیگر همانی که می گویی نیستم از این بابت هم خوشحالم و هم ناراحت و بیشتر ناراحت.

بعضی وقتا احساس می کنم که مرگ ما ، یعنی از بین رفتن ، یعنی نیست شدن ! اما باید اعتراف کنم که ظاهراً سرنوشت ما رو به جایی خواهد برد که با کمال میل ، مرگ رو می پذیریم و برایش لحظه شماری خواهیم کرد!

من هیچ چی نیستم ! من حتی نمی تونم یک ثانیه به عقب برگردم . من دیگر نمی توانم دیگران را الگوی خود قرار بدم، آنگاه است که می توان انسانها را بهتر شناخت.

نمی توانم آرام باشم، نمی توانم ناراحت نباشم نمی توانم آروم بخوابم، ، من حتی نمی تونم لحظه ای از دنیای اطرافم طلبکار باشم، انگار بدهکار به دنیا آمده ام، من  تحمل نفرین کردن هم ندارم ، من حتی حقشم ندارم ، شاید من دوست داشتن هم بلد نیستم.

سالهاست که صدایت را نمی شنوم  انگار برای من تو ساکت شدی ، چون دیگر حرفی برای گفتن نمانده، چون ما به هم خیره می شویم و سکوت می کنیم ، چون به نبودن هم عادت کردیم .

از روزی که تو رفتی ، بارها لحظاتی شبیه به این رو تجربه کردم .

کاری کردی که نه زندگی رو فهمیدم ، نه عشق رو و نه مرگ رو . با این حال ، با شجاعت تمام می گویم که من اشتباهی نیستم بلکه یک مقصرم ، و چون دوست دارم و حاضرم این عذاب وجدان رو تا آخر عمر تحمل کنم چون من بدهکار به دنیا اومدم.

اما دیگر چه فایده ؛ صدای سازم شکست.

همین

تاريخ ارسال دوشنبه 7 اردیبهشت1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
ژرالدين دخترم

ژرالدين دخترم:اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....... رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و با کر ه تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریـــان تو باید مال کسی باشد که روح عریــــانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد.....

"انسان باش؛ پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است"

"چارلی چاپلین"

تاريخ ارسال یکشنبه 16 فروردین1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
دخترک من دوستت دارم.

         دخترک

دخترک، مرا تنها نزار...

 


نظرات دوستان

۱- دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت: 20:51 توسط:محسن

وبلاگ زیبائی داری خوشم امده موفق باشی
به منم یه سر بزن
www.kiapeynews.blogfa.com

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت: 9:38 توسط:توریاله

سلام دوست عزیز
خیلی خوشحالم که به وبلاگ شما اومدم
این اولین باری است که به وبلاگ شما می آیم
من هم وبلاگی در مورد کودکان دارم
خیلی خوشحال می شوم به وبلاگ ما هم سری بزنید
منتظر حضور سبز شما هستم ...


سلام دوست خوب من به وبلاگ شما سر زدم.
بسیار عالی بود و من شما رو و لوگوی وبلاگتون رو لینک کردم.

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 11:45 توسط:توریاله

با سلام
از اینکه محبت کردید و وبلاگ ما رو لینک کردید بسیار مچکرم
من هم شما را با نام "کودکان فردا " لینک کردم
راستی اگه اجازه می دهی تا لوگوی وبلاگ که همون عکس مندرج در سمت چپ وبلاگتون است رو به عنوان لوگو در وبلاگ درج کنم
تا یه دیدار دیگه ...


بابک (کودکان فردا): سلام دوست خوب من هم بسیار خوشحال خواهم شد تا لینک و لوگوی من رو در وبلاگت قرار بدهی.
در مورد لوگو هم اون بچه هایی که دست به همدیگه دادند و دارند بازی می کنند، لوگوی من هست می تونین اون رو در وبلاگت به من لینک بدهی البته به نشانی وبلاگم.
ممنون و مرسی

 وب سایت   پست الکترونیک

۴- شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت: 18:35 توسط:فراز

سلام
امروز کلی دلم گرفته بود همینطوری داشتم وب گردی می کردم فرصتی شد یه سری هم به تو دوست قدیمی بزنم فضای وبت قشنگ شده ... برای تو دوست خوبم آرزوی موفقیت دارم من رو در جریان فعالیتهات بگذار موفق باشی ...


بابک ( کودکان فردا) : سلام فراز جان شرمنده که من دیر به نامه های شما و دوستان جواب میدم.
و همینطور من اون چند جمله ای رو که نوشته بودید تا به وبلاگم بزنم تا حالا نتونستم به قول خودم عمل کنم. امیدوارم از شرمندگی یه روز دربیام.
البته فردا روز دوشنبه هم قراره انتخابات هیئت رئیسه انجمن هنر عکاسی برگزار بشه که سرم به کلی به اون مشغول شده و همینطور چند مورد پروژه و طرحی داشتنم که باید تا آخر این هفته تحویل بدم.
امیدوارم روزی تلافیم کنی.

 وب سایت   پست الکترونیک

۵- یکشنبه 29 اردیبهشت1387 ساعت: 21:21 توسط:توریاله

سلام
از بابت راهنمایی که کردین بسیار مچکرم
امید وارم که همکاری ما و شما ادامه پیدا کنه ...
به امید موفقیت برای شما ...


بابک (کودکان فردا) خواهش می کنم این یک وظیفه بود.
من هم برای شما آرزوی موفقیت های بیشتری رو دارم.
موفق باشید.

 وب سایت   پست الکترونیک

۶- دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت: 11:0 توسط:داوطلب زندگانی

سلام بابک جان.اومدم تلافی کنمبازم بیا سر بزن در خونه م همیشه به روت بازهبدرود تا سلامی دوباره


بابک (کودکان فردا): آخه عزیز من به کدوم نشونی بیام ببینمت. نه آدرس ایمیلی و نه آدرس سایتی رو نوشتین.
خوشحال شدم.

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال دوشنبه 2 اردیبهشت1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
من و احساساتم
احساساتم باز هم آبستن است و این بار نصرت رحمانی دیگری را خواهد زائید تا بار دیگر بگوید ،

وقتی حادثه ها ، آرام گرفتند

بر سنگ مزارم بنویسید :

او جنگجو بود ... نجنگید ولی شکست خورد


نظرات دوستان

۱- جمعه 31 فروردین1386 ساعت: 21:28 توسط:الهام

می شه بپرسم این آرش کجایی ؟ و کیه؟

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال پنجشنبه 16 فروردین1386
 درج شده توسط بابک شعبانی
من و تو

 

 این پست خصوصی و دارای رمز می باشد!

رمز این پست: ******

تاريخ ارسال یکشنبه 5 فروردین1386
 درج شده توسط بابک شعبانی
نیستم ، هستم

من نیستم

من اینجا نیستم

من اینجا منتظر نیستم

من اینجا منتظر دوستی نیستم

من اینجا منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان نیستم

من اینجا تنها هستم منتظر دوستی مهربان هستم

من اینجا تنها نیستم منتظر دوستی هستم

من اینجا تنها نیستم منتظر هستم

من اینجا منتظر هستم

من اینجا هستم

من هستم


نظرات دوستان

۱- یکشنبه 6 اسفند1385 ساعت: 4:51 توسط:8مارچ٢٠٠٧

http://video.tinypic.com/player.php?v=2dmh99j
http://8march2007.googlepages.com/Movie.wmv

به این كلیپ ستم بر زن موقوف به مناسبت ٨مارچ را نگاه كنید و به همه معرفی كنید و در وبلاگتان لینك كنید. از لوگوی روبان ٨مارچ استفاده كنید و در وبلاگ خود قرار دهید!
آزادی زن آزادی جامعه است!!!
كد روبان با زمینه مشكی

كد روبان با زمینه سفید


كد روبان با نوشته انگلیسی




http://8march.blogfa.com/
http://8march-ir.blogspot.com/
در صورت درج روبان در وبلاگتان به ما خبر دهید تا وبلاگتان را به لیست حمایتی اضافه كنیم.

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال جمعه 20 بهمن1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
گذشت...

نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدني ها را بهانه روزگار دانستم ....

 

اما

 

كاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي!

 

يك سال ديگر نيز گذشت اما

 

                                                     نيامدي

                                                                              نديدي

 

شب لحظه اي به سايه خود بنگر، تا روح بي قرار مرا بيني ....

تاريخ ارسال یکشنبه 15 بهمن1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
فریاد درختان
دیروز هم زمستان بود ولی سرمای شب درختان را بیدار کرده بود . میوه آورده بودند درختان خشکیده ، میوه های کاغذی بهم چسبیده ، رنگارنگ ، خوش آب و رنگ ، ولی نه تازه و آبدار بلکه سخت همچون سنگ ، میوه هایی که برای خوردن ، خدا خدا می کردند نه برای خورده شدن خودنمایی .

آنهایی که در تمام عمرشان حتی درختی را نکاشته و نه حتی هیچ یم از آنان را آبی نداده اند چرا برای تاب خوردن ساقه های نازک درختان را طناب بسته اند .

روی جنازه درختان بلند شدند و فریاد زدند بهار نزدیک است و ما آمده ایم برای درخت کاشتن !

و هیچ کس برگ شما را ندید چون در خواب بودید دست و پایتان را بستند و هنوز سبز نبودید که سیاهی را هدیه گرفتید . و هنوز هم هیچ کس نشنیده است فریاد ، فریاد درختها را .

 


نظرات دوستان

۱- جمعه 15 دی1385 ساعت: 18:40  توسط:مهدی بهادری

تشبیه جالبی بود ازمرگ وزندگی .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

تاريخ ارسال دوشنبه 20 آذر1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
به مناسبت 4 آذر 1379

 

تاريخ ارسال شنبه 4 آذر1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
اي کاش مي دانستي...

دلم تنگ است. دلم برای تو تنگ است. آن زمان که تیر مهرت را در دلم جای دادی و من خود هیچ نمی دانستم. نمی دانستم که حتی اگر قسم خورده باشم به عاشق نزیستن و عاشق نبودن, چه تلاشی بیهوده کرده ام که با لفظ زبان و قسم بی هویتم, تمام کائتات را آتش زده ام. نمی دانستم که زندگی بی عشق برایم جدایی از خویشِ خویشتن است. دیواره های یخ زده قلبم را با مهربانی و حرارت محبتت آب کردی و جای آن دژهای بلند بالای تنهایی , سرای عشق را بنا نهادی.
ای کاش می دانستی که دستهایت چه معجزه گریست و با این تن خسته چگونه عشق بازی می کند. آن دستهای کوچک که به راستی از سفیدی و پاکی به مانند دست فرشتگان که بالاتر از آنان است. دوست می داشتم که آن انگشتان نوازشگر تو را که سالهاست از من دورند که سالهاست می طلبمشان, می بوسیدم. تک تک شان را و می فشردم بر قلب پژمرده خود که مدتهای مدید است بی آمال, می زند برای هیچ.
ای کاش می دانستی چشمان تو چه با من کرد که هیچ گاه نتوانستم در آن چشمان سیاه بنگرم و در آن غرق شوم. دریای محبت نهفته در آنها طوفانی عظیم داشت که در ژرفای آبهایش آرامشی عمیق به ماهیان وجود من می داد اما هرگز نتوانستم که شرم و حیا مرزی بود برای فرارم از آن تلاطم و آرامش. گفتم فرار چون که تن رنجور من طاقتش را ندارد.
ای کاش می دانستی که با حرفهایت و آن لبهای زیبایت چه ها که نمی توانی بکنی. هر بار که سخن میگویی به لبهای تو خیره می شوم تا مبهوت زیبایی آنها شوم. به آوای تو گوش می دهم تا دیوانه شوم از نغمه سرایی تو. تا به رقص آیم با تو. از من مخواه آنگاه که سخن می گویی آرام بنشینم و گوش فرا دهم چون آیا تا به حال کسی را دیده ای که شاد باشد و نرقصد و پایکوبی نکند و به تکاپو نیفتد چرا که معشوقش نوای خوش مهربانی با او سر می دهد؟
ای کاش می دانستی که رنج و عذاب سالها تنهاییم را باید به دوش بکشی و از این آبله های سرسخت حک شده در قلب من, از تک تکشان میعادگاهی بسازی برای عشق بازی و هم آغوشی. آه گفتم عشق بازی و دلم سرشار از تمنا شد. سالهاست که به دنبال توام. از زمانی که کودکی خرد بودم به دنبالت گشتم اما هیچ گاه نمی دانستم که تو خود می آیی!دختر آرزوهای من, آن حلقه گمشده زندگی, خود سلام کند و چه سلام گرمی که حلاوتش برای تمام سالهای حیات ابدیم در گوشت و پوست و خون و روحم ریشه می دواند چرا که عشق تو جاودانیست.
ای کاش می دانستی بوی تن تو چگونه مرا از خود بی خود می کند و هم آغوشی با تو لذت بخش ترین عبادت هاست. بوسه بر پاهای تو, کمال ارادت من و بوسه بر پیشانیت کمال تعبد. حرف از بوسه شد لبهایم آتش گرفته اند. دستانم را می گشایم و تو را صدا می کنم که نامت زیباترین نامهاست. می بینی دستهایم تمنای تو دارند و فقط تو.
ای کاش می دانستی که کنون زندگی یک انسانی. که دیگر برای خود نیستی. که مسوولیت بزرگی داری. که باید در گرمی و سردی زندگی همراه او باشی و دلت از شادی او سرشار و لبریز از خنده شود.
ای گنجینه زندگی, ای که مرا یافتی, آیا نباید بگویم که چقدر احساس خوشبختی می کنم که دنبال تو در آسمانها بودم و تو مرا در زمین موعود یافتی؟؟ این چرخ فلک مگر چقدر راحم است؟ آیا می تواند ببیند عشق 2 انسان را. آن 2 که گویی یک روحند در 2 کالبد. که می خواهند به دیگران نشان دهند عشق پایان یافتنی نیست. دوستی ها به مرور زمان کمرنگ نمی شود که هیچ, عمقشان زیاد می شود. که به دیگران ثابت کنیم گذشت و فداکاری و ایثار را تا بدانند و ببینند برای با هم زیستن و زوج بودن, مسالمت و فداکاری, مکمل عشق خواهد بود.
آه چه میگویم. با این حرفها به آنچه که میان من و توست بی احترامی کرده ام. حساب دیگران از من و تو جداست. آنها روابط را حتی عشق و حتی دوستی را به مانند یک بده بستان می دانند. یکی می دهند و یکی می گیرند اما چه می فهمند که من و تو در ایثار از هم پیشی می گیریم و بعد با تمام خستگیمان به یکدیگر می نگریم و می خندیم. خنده ای از ته دل.
ای کاش می دانستی که چقدر آرزو دارم که آن حلقه گمشده را خوشبخت کنم. که دیگر پژمانی نباشد و فقط و فقط تو باشی و تو. که تو را به تمام دنیا نشان بدهم و فریاد بزنم اینست آن شاهکار زندگیم. آن امید و مونسم. آنکه در شبهای سرد زمستان مرا گرمای خویش عطا کرد تا بتوانم ادامه راه بدهم و طی طریق کنم. او که هر صبحگاه با دستان گرمش دل مرا قرص و محکم کرد. او که با حرفهایش گامهای مرا استوار گردانید تا به پیش روم. هم او که در سختی های زندگی با بوسه های عاشقانه اش که بوی ماندگاری از سالهای تنهایی زندگی را می دهد بر لبانم دیوانه وار مرا به پیش خواند و شکستهایم را به هیچ انگاشتم.
ای کاش می دانستی که چقدر تو را دوست میدارم ای فرشته نجاتم.دست زمانه مرا از تو, فرسنگها دور نگاه داشته اما من تمام تلاش خود را می کنم تا بتوانم به تو برسم. تا با تو بیاشامم. با تو بخوابم. با تو نفس بکشم. تا به دیگران بگویم خفه شوید بس که در کلمات خویش غوطه ور شدید. کنون عشق و محبت را در عمل ببینید. آن چشمان کور را باز کنید و ببینید 2 نفر را که سالهاست دیوانه وار در رویاشان عاشق دیگرند و دیری نمانده است که در هم آمیزند.
نمی دانی که چگونه در تمنای هم آغوشی با تو دیوانه وار بر گرد خویش می چرخم و دستانم تمنای جسم و روح تو را دارد که تسخیرشان کند برای همیشه. اما نه تسخیری که اسارت باشد که کمال آزادیست.که غرق شدن در توست و غرق شدن تو در من. دلم برای خنده های ریز شبانه و عشق بازی در زیر نورماه تنگ است. دلم برایت هر روز تنگ می شود ای رویای من. اگر روزی به حقیقت بپیوندی و این روزگار لاکردار امان دهد تو را بر فراز قله های زندگی می نشانم و خود به تماشای تو می نشینم و دیگران را نیز دعوت می کنم تا ببینند زیبایی تو را.
ای کاش می دانستی آنگاه که گلی اهدا می کنی چه کار خودخواهانه ایست! چرا که وجود تو, عطر تن تو و لطافتت از گل برتر است و دریغ می داری. دوست دارم بقیه عمرم را نه با زبانم که سلولهای بدنم با تو سخن بگویند. نیازی به زبان در مقابل تو نیست هرچند که شک دارم این زبان چموش صفت هم بتواند در مقابل تو سخنی بگوید.
دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریکی خسته ام. چگونه می شود گفت که دوستت دارم؟ فریاد می زنم و می رقصم و از شادی گریه می کنم که روزی به تو خواهم رسید ای آرزوی تمام زندگیم. ای تمام هستیم و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می شوند برای نوشتن. این ها تمام وحود من است که با هر کلمه تکه ای از مرا بر روی این صفحه جای می گذارد. هرگاه که به پیشم می آیی آرام بیا مبادا که ثانیه ای پیش از نبودت در کنارم ,مرثیه ای سراییده باشم و چشمانم خیس شده باشد. روزی آنقدر در آغوش تو گریه می کنم تا بار سنگینی این همه سال تنهایی را خالی کنم و سبک شوم.

تاريخ ارسال یکشنبه 30 مهر1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
می بوسمت

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

تاريخ ارسال یکشنبه 16 مهر1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
سخن

می خوام چند کلمه با تو حرفی بزنم .

نمی دونم از کجا باید شروع کنم.یادت میاد که کلی با تو حرف زدم ، می دونی من ، تو همون حس و حالی هستم که چند سال پیش بود و اون موقع با تو حرفهایی زده شد . حرفهایی از گدشته هامون اما برای چه ؟ می خواستم من و درک کنی . البته که همینطور بود ولی برای همون لحضه واسه من سخت بود نمی تونستم کاری کنم باید این کار را انجام می دادم و تو هم پیش اومدی ولی باز من اون حرفی رو که تو دلم بود نگفتم الان هم می خوام بگم ولی باز نمی تونم چون دیگه تو به من ارزشی قابل نمی دونی. و باز باید تحمل کرد .

دیگر هیچ ستاره ای پشت ابر نمی ماند .

امروز برای همیشه ، و همیشه برای فردا ها نزدیک است ولی سخت . من همان کسی هستم که چند سال پیش برای عشق مبارزه کردم و تونستم این و در وجودم و در رگهایم جاری کنم .

دیگه کسی پیدا نمیشه که از آسمون مهتابی ستاره ای بچینه . دیگه گذشت برای یک کودک فردا هم آسان تر و آسانتر چه می توان گفت جز عشقی که من را برای همیشه ...

 

دوستت دارم

 

 


نظرات دوستان

۱- چهارشنبه 28 تیر1385 ساعت: 13:4 توسط:<_<_<آتیلا قارداغلی>_>_>

سلام چوخ چوخ چوخ گوزل سوزلر یازمیسینیز
بانا دا بیر باش وور قارداش

وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال دوشنبه 26 تیر1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
من گفتم ، تو بگو

آخ ، یاد روزهای هفت سالگی ام به خیر ! چه شعر های محکمی در دل داشتم . مادرم می گفت ، همه جای آسمان همین رنگ است ، ولی من باورم نبود . سراسر جنگل ثانیه ها را می دویدم تا به گوشه روشن تری از آسمان برسم .
از خورشید بهاری خبری نیست . دل آسمان هم بد جوری گرفته و ناله می کند . کاش می شد برای آسمان شعری می گفتم یا دست کم نامه ای می نوشتم . با خودم فکر می کنم شاید آسمان چتر ندارد و چون ابرها خیس کرده اند ، دارد به خود می لرزد و ناله می کند ، امه چه خیال بچه گانه ای ! آسمان که چتر نمی خواهد ، خودش چتر بالای سرهاست . شاید از چتر بودن خسته شده است و می خواهد دامن آبی اش را جمع کند و برود جایی که دستی ، شعری چتر دل ابر گرفته اش شود .
حتی من هم که دلم به اندازه دل آسمان بزرگ نیست ، حتی به اندازه دل پرنده های آسمان هم بزرگ نیست ، حتی به اندازه های آرزوهای آسمانی هم بزرگ نیست ،برای شعرهایم چتری دارم .
چتر شعرهای من که از دلم متولد می شوند ، پر از شکوفه های صورتی سیب و طرح بهار نارنج است . این چتر از خنده ها ، رویاها ، شعرها و احساس های هفت سالگی ام به خیر ، چه شعر های محکمی در دل داشتم . مادرم می گفت ، همه جای آسمان همین رنگ است ، ولی من باورم نبود . سراسر جنگل ثانیه ها را می دویدم تا به گوشه روشن تری از آسمان برسم .
حالا هم پس از سالها شاید چتر صورتی شعرهایم کمی غبار گرفته شده باشد . ولی هنوز هست سوراخ و پاره اش هم نکرده ام .اگر این چتر پاره و کهنه بود ، آبهای گل آلود زمونه به روی صفحه های سفیذ ذفترم چکه می کردند و نوشته های روشن و سفیذش را با خود می بردند .
من نمی توانم برای دل آسمان چتری بسازم ، این محال است . درست مثل این که کسی نمی تواند چتر دل من باشد . یاد گرفته ام آدم ها می آیند و می روند و هرکدانمشان جمله ای ، شعری ، دفتری نگاهی به یادگار می گذرانند ، ولی محدودند کسانی که چتر دل ما شوند . اصلاْ چتر دل آدم ها باید اینقدر بزرگ باشد که پهنای آسمان قلبشان را بپوشاند و سایه بگستراند .
این آدم های رنگی ، این نگاه های ابر گرفته ، این دست هایی که بخشش را نیاموخته اند ، کجتا می توانند چتر دل ما شوند ؟ من فکر می کنم دل آسمان به خاطر به خاطر همین چیر های دروغین و مصنوعی گرفته است .
باید در پی بزرگترین چتر هستی و سایه گستر عالم بود . چتری که همیشگی ست و از قلب یک نگاه آشنا ، یک دست بخشایشگر و توانا سایه گستر دلهایمان شود .
هیچ کس نمی تواند به این چتر صدمه بزند ، حتی اگر خودمان یک وقت غفلت کنیم و بخواهیم آن را ببندیم ، چنین نخواهد شد .
من و تو تنها می توانیم چترهای کوچکی باشیم برای هم ، برای همه ، برای ما ، اما فراموش نکن که تنها چتر که پر از شکوفه های صورتی و جوانه های رحمت الهی ست ، پناه چترهای ما و دل آسمان است .

گالیا توانگر


نظرات دوستان

۱- جمعه 18 فروردین1385 ساعت: 0:14 توسط:سهیلا

عالی بود می بینم که فرازم اومده
موفق باشی
اولدوز

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال پنجشنبه 17 فروردین1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
من و تو

کاش احساس می کردم .

دوست دارم بمانی و تا چند لحضه باهم بودن را تجربه کنیم.

تا من از احساسات کودکانه خود با تو سخن گویم . سخنی از دوستی ها ، سخنی از عشق ، سخنی از دردها و رنجها و سخنی از ...

چند لحضه می خواستم بگویمت در این دنیا چه هستیم .

من همان کودک هستم همان کودکی که در کنار هم بزرگ شدیم ، لحضه های کوتاهی نبود و نه زیاد .

لب حوض می نشستیم و پاهایمان را داخل آب فرو می بردیم به طوری که هیچ گاه به ته حوض نمی رسید تا لباسمان را خیس کنیم در آن لحضه می گفتیم آرزو می کردیم تا بزرگ بشیم و زودتر تا ما هم از بزرگ بودن لذت ببریم . اما افسوس که بزرگ شدیم ، کاش از همان آغاز کودک می ماندیم ولی باز بزرگ شدیم . بزرگتر و بزرگتر.

من و تو

یادمان است من و تو دستمان به تاقچه نمی رسید و هر قدر دراز می کردیم به آن نمی رسید .چهار زانو نشستم تو رفتی بر پشتم پاهایت را نیز بلند کردی دوباره نرسید و در فکر آن بودیم که با وسایل خانه هم بازی کنیم هر چند که با اسباب بازیهای کهنه ی خودمان بازی می کردیم و آنها را دوست می داشتیم ...

بالاخره روزی توانستیم پاهایمان در لب حوض به ته برخورد  کند .

بالاخره روزی دستمان به تاقچه خانه رسد .

ولی نه در کنار هم . و حال من در آنم که هیچگاه پایمان به ته آب نرسید و دستمان به تاقچه و باهم بمانیم و تو رفتی تا اینکه خبرم کرده باشی و تو رفتی و من و تنها گذاشتی و من نیز با همان احساسات کودکانه بازی کردم و دوست داشتم بیشتر و بیشتر بزرگ بشم و زود از این دنیا برم تا اینکه خبرت به گوشم برسد اما نمی توانم نه هرگز نمی توانم ، هرگز.

و دوست دارم از همان آغاز نبودم ، فریاد نمی کشیدم ، ناله نمی کردم ، نمی گریستم ، نمی خندیدم ، حرف نمی زدم و نمی دیدمت ...

 آه چه کردیم چه می توانستیم بکنیم و چه نکردیم شاید تو به این نکته ها توجه نکنی . دوست داشتم باز یک بار و هر بار دیگر ببینم تا دلی امید و بزرگ داشته باشم .

شنیدم که گفتند : فکرها را شستشویی لازم است . آیا قبول داری ؟

ولی ما با همان فکری هستیم که از یادها و خاطره ها دور نگه داشته .

آرزوهایمان

آرزوهایمان در خوشبخت بودن است . من خوشبختی را در تو می دیدم و تو خوشبختی را در چه ؟

باید زندگی کرد ، باید زندگی کرد نه باید زنگی را ساخت . ما زندگی را می سازیم و این را بدان که زندگی با تو یا بدون تو هیچ چیز را از دست نخواهد داد .

دوست دارم که تو هم بگویی و می دانم که تو چه می گویی ( دوستت ندارم ) ولی باز نمی گویی چرا ؟

دوست نداری که بگویی دوستت ندارم چون دوستم داری نمی گویی .

آه گذشت آن روز ۱۲ سال ( ۷۹ ) گذشته بود که دانستی دوستت دارم و تا ۱۶ سال ( ۸۳ ) نشده بود که من گفتم دوستت دارم و تو تنها گفتی سالهاست که خبر داشتم ( ۷۹ ) و الان هم نزدیک به ۱۷ سال و اندی ( ۶۷-۶۶ ) نه تو حرف می زنی و نه من . و باز هم می گویم دوستت دارم .

باز هم دوستت دارم .

دوستت دارم


نظرات

۱- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 21:57 توسط:الناز

چه احساساتی دارین شما خدا صبر تو از این هم بیشتر و بیشتر کنه
واقا تو این 17 سال چطوری زنده موندی ( خنده )
شوخی نمی کنم دوست داشتم از نزدیک ببینمت
دوستت الناز

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 21:59 توسط:مینو

سلام
مصطفی شعبانی و حسین قلمی فامیلته

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت: 22:1 توسط:تینا

آفرین خوب نوشتی

 وب سایت   پست الکترونیک

۴- جمعه 18 فروردین1385 ساعت: 19:16 توسط:دوست

چرا دوست نداري كه بگوييم دوستت داريم .
آرزوی من هم در خوشبختیهایمان است .
ولی نگذشت آن روز چون مانده ایم در این روز تا به فکر فردا ها باسیم .
ما هم کودکیم
کودکان کوچک در فکر کودکان بزرگ
همه ما کودکگ هستیم کودکان دردی در دل ندارند ما چه کنیم من هم می خواهم کودک باشم کودکی در فردا های دووووووووووووووور نه کودکی که امروز در اطراف خود می بینیم . کودکان امروز راه زندگی کودکان فردا های ماست .
کودکان دوستتان داریم
خبرت سلامت

 وب سایت   پست الکترونیک

۵- یکشنبه 20 فروردین1385 ساعت: 21:47 توسط:امید

من و تو باهم می توانیم آبنده ای درخشان داشته باشیم .
امید به خدا داشته باش .

 وب سایت   پست الکترونیک

۶- شنبه 26 فروردین1385 ساعت: 14:13 توسط:بهروز بیگلری

سلام بابک عزیز
امیدوارم خوب باشی 3D MAX
چکار کردی بیوفا
27/1/85 محل: کردستان
هم دوره اموزشیت

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال چهارشنبه 9 فروردین1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
شبی با احساسات

امروز صبح منتظر تاکسی بودم .

فریاد می زدم ! تاکسی !

تاکسی

تاکسی

انتخاب اول مسیر آبرسالن !؟

خیابان خلوت بود

وقتی به انتهای مقصد می رسیدم ترافیک سنگین در پشت چراغ راهنما اتفاق افتاد.

به بیرون نگاهی کردم پیر مردی عصا بدست در پیاده رو ایستاده و دستش را برای مردم دراز می کرد تا مردم کمکی به آن کنند .

در سمت دیگر کودکانی را می دیدم که مشغول به فروشندگی بودند .

آنها خیارشوری در دست داشتند .

مردی را دیدم که مس خواست به آن پیر مرد کمکی کند . پول خوردی برای آن نداشت . پسرکی که به فروسندگی مشغول بود صدا کرد و گفت به من پول خورد بده و نصفش را به پیر مرد بده و نصف دیگرش را به خودم برگردان .

پسرک این کار را سریع انجام داد و آن پول را گرفت و به پیرمرد داد . پسرک از پیرمرد خواست که نصف این پول را بردار و بقیه رو به من بده . پیرمرد که هیچ پولی نداشت دستش را فر و کرد به جیبش و گفت ندارم .

مردی که می خواست نصف پولش را از پسرک بگیرد مجبور شد تمام پول را به پیر مرد بدهد .

او وقتی این کار را کرد پسرک ناراحت شد . و من نیز نازاحت تر از او .

مرد کماکان در مقابل آن پسرک ایستاده بود . چنان نگاه می کرد که نمی خواست کمکی به آنها کند و خود را مجبور ساخت که به آنها هم کمک کند.

پیر مرد چیزی زمزمه می کرد که گمان دعایی مي خواند .

پسرک نیز خوشحال .

من هم لبخندی زدم و خدا را شكر گفتم .

چند لحظه ای در فکر خود بودم ...

شب

همان شبهایی که چندین بار درآرزویش بودم .

حرفهایی بسیاری شندیده بودم و حرفهای بسیاری را نیز در این باره گفته بودم. که بگم دوستت دارم .

تنها سوال سختی که در عمرم نشنیده بودم از دخترک 12 ساله ای امشب شنیدم !!!

تنها حس کودکانه ای که بود امشب تجربه کردم !!!

دخترک 12 ساله چنین سوال کرد !

اونی که دوستش داری می تونی خوشبخت کنی یا نه ؟    !!!!!

این سوال به نظر جدی بود دوباره گفت :

این دختری که دوستش داری می تونی خوشبخت کنی یا نه ؟

من لحضه ای ساکت شدم !

دوست داشتم جواب ندهم !

دوست نداشتم جوابش ندهم ! پس خواستم که جواب بدم .

خندیدم ! هه ههههههه !

گفتم : جوابش یه کم واسه من مشکله ! چاره ای نیست ، باید جواب بدم .

تا حالا این گونه سوالی نشنیده بودم .

گفتم : جوابش در یک کلمه می تونم خلاصه کنم .

گفت : آره یا نه !

گفتم : این جوابش تنها می شه گفت هنگامی که به دنیا نیامدم مشخص بود !!!!!!؟

گفت : منظور ؟

گفتم : هر مادری قبل از تولد فرزندش از خداوند  می خواهد ؟

۱-     هنگامی که فرزندش به دنیا بیاید فرزندی سالم و ...

۲-     هنگامی که فرزندش به دنیا بیاید خواستارش برای خوشبختی اوست .

لبخندی بر لب داشت ، سپس گفت این که همه مادران از خدا می خواهد ، تو چه می گویی .

گفتم : آره من می تونم خوشبختش کنم .


نظرات

۱- دوشنبه 9 آبان1384 ساعت: 2:22

توسط:دلشــــکسته (سارا)

سلام دوست عزیز
آپدیت شد
منتظرممم ... حتما بیا
راستی من لوگوی شما را در وبلاگم گذاشتم با اجازه
اگه شما هم دوست داشتید بذارید
به امید دیدار

وب سایت   پست الکترونیک

۲- سه شنبه 13 دی1384 ساعت: 18:41

توسط:spark

hi dear ... i wish you become helthy in oll over your life ... but dont forget your firend.he is really worry about you ......he is really alone
........can you undersatand

 وب سایت   پست الکترونیک

 

تاريخ ارسال سه شنبه 3 آبان1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
نامه ای که هرگز نمی خوانی × یک حقیقت تلخ × آسان وسخت
 << نامه ای که هرگز نمی خوانی >>
سلام
این نامه را چون نمی خوانی
برایت می نویسم
دیگر به نیامدنت خوب خو کرده ام
حتماٌ دست جاده ها هنوز به آمدنت بند است
از آخرین باری که دوستم نداشتی سالها گذشته
هنوز چتر فرسوده ای در آستانه ی در باز است
و آبی که برای بدرقه ام گذاشته بودی
معلوم نیست که تا حالا چند بار باران شده است
از آخرین باری که نیامده ای
درختها چهار بار شکوفه کرده اند
و تو هنوز هیچ نامه ای را نخواندی
وگرنه حالا ماه هاست که آمده بودی
امانه
هوای این خانه هنوز
از تبخیر آخرین دوستت نداشتنها مسموم است
باور کن دیگر برای بدرقه هم در آغوش تو جا نمی شوم
همانطور که چشمهایم
با آنهمه تصویر بارانی درابرهای چمدان پوسیده فرو نمی روند
حیفت آمده بود برای بدرقه ام قرآن بگذاری
گذشته ازشلوار خیس مدرسه وآنهمه فلک زدگی
نکند که پیرهن ِ بزرگ شدنیهایم
بوی شیشه های شکسته الکل و جگرهای مجروح می داد
بگذار آخرین دوستت ندارمها را نفس نکشم
و منتظر بمانم
حالا دیگرهمه چیز برای نیامدنت آماده است.
 
 
 
<< یک حقیقت تلخ >>
يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
 يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
 يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره
 مي خواد امتحان
كنه كه تا داره يا نداره
 يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
 اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره
 بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره
 انتخابم مي كنه ، پولشو اما نداره
 يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
 اون يكي مداد براي آب و بابا نداره
 يكي
ويلاي كنار درياشون قصره ولي
 اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره
 يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
 يه نفر تولدش مهمونيه ،‌همه ميان
 يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
 يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش
 يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
 يكي انشاشو مي ده توي خونه صحيح كنن
 يكي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
 يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
 يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
 تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن
 يكي مي پرسه آخه چرا مال
ما نداره
 يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما كجا
 يكي انقد ديده كه ميل تماشا نداره
يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يكي اما خونشون اتاق بالا نداره
 يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره
 يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
 يكي پول نداره تا دو روز به
شهرشون بره
 يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه
يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره
 يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
 يكي هم براي گرماي دساش ها نداره
 دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه
 عوضش دختركم ، او خونه ليلا
نداره
 يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
 هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
 يكي آزمايش نوشتن واسش ،‌اما نمي ره
 مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره
 بچه اي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
 يه نفر تمام روزا و
شباش طولانيه
 پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
 ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
 راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
 مليكا چه چيزايي داره كه رعنا نداره ؟
بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
 يه چيزايي داره توش
كه توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما
 اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
 خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده
 همه چي دست اونه ،‌ربطي به شعرا نداره
 آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
كاش يه
روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت
 با نمي شه ، با نمي خوام ،‌با نشد ، با نداره
 
 
 

<< شاعر و رهگذر >> 

توی بازارچه٬زير گذر

پسرک نشسته بود،کاغذ بدست:

هی داد می زد

هوار می زد

آدما رو صدا می زد

به مردمون نگاه می کرد

با محنتی صدا می زد:

آی آدمای مهربون!

از پير بگير تا که جوون

شعر مرا بخوانده ايد؟

نوشته ام بديده ايد

کار من است اين همه

با اين وجود بازم کمه!

رهگذری که صدای شاعر رو شنيده بود٬کمی نزديک تر مياد و به شاعر ميگه:

اين که داد و قال نداره

هوار هوار نداره

بده ببينم چی ميگی

بی خودی جو می گيری!

شاعر شعر ها و نوشته هاشو به رهگذر می ده تا اونا رو بخونه؛رهگذر هم بعد از يه نيم نگاهی که به کاغذا،رو به شاعر می کنه و ميگه:

اين که همش مصيبته

کار شما ترسوندنه

يه شعر بگو بخنديم

از دردامون نرنجيم

درد و کنيم فراموش

يه دم بگيريم آروم!!!

شاعر در جواب رهگذر ميگه:

زخم و بايد دوا کنيم

اما اگه رهاش کنيم

چرک می کنه چه آسون

بو می گيره فراوون

اما رهگذر عصبانی،گوشش به اين حرفا بدهکار نبود و مدام به شاعر می گفت:

شعر که دوا نمی شه

زخم و شفا نمی شه

کين رو صفا نمی ده

عشق رو وفا نمی شه

خسته شديم٬شعار ندين

واقعيات و آب ندين

تا کی ميخواين دروغ بگين

شعار به خورد ما بدين

بس کن بابا!

شعر که دوا نمی شه

زخم و شفا نمی شه...

شاعر که رمقی براش بعد اون همه داد و قالی که برا شعرا و نوشته هاش به راه انداخته بود،تا بلکه يه نفر پيدا بشه شعراشو بخونه،باقی نمونده بود،چهرشو تو هم می کشه و ميگه:

کار ما نيست شفای زخم

ما نمی ديم دوا به جمع

نسخه دل دست دل

بی دله که کارا مشکله

عشق با وفا جور نمی شه

مجنون گريزون نمی شه

دلش بدست دلبره

فرار کنه کجا بره

اين ليلی که بی وفاست

دورش پر از بهتر ز ماست

ليلی اگه وفا بده

مجنون زودی در می ره

ليلی اينو خوب می دونه

دل و بهش پس نمی ده

مجنون دلش به اين خوشه

که شعر اون يکی بگه

داغ دلش تازه کنه

نه که فراموشش کنه

اين جوری خيلی بهتره

خيالشم آروم تره

مجنون کجا،خنده کجا

خنده برا ليلی تراست

طفلی دلش پر ز غمه

چشش تره،ليليش کمه

اون وقت

تو ميگی شعرش جفنگه

بايد بگيم بخنده

دست آخر شاعر ما کاغذاشو از رهگذر می گيره و بعنوان آخرين کلام رو ميکنه به تمام رهگذرايی که حالا به خاطر حرفای اون دوتا جمع شده بودن و ميگه:

اين که گفتم عينيته

اما نگم حقيقته

اين جوری بازم بهتره؛

يه جای کار می لنگه

دلای ما از سنگه

 

 

 

آسان و سخت

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.

 

به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

 

به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.

 

به راحتی  ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

 

به راحتی ميشه کسی را بخشيد

ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

 

به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.

 

به راحتی  ميشه به روياها فکر کرد

ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.

 

به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.

 

به راحتی ميشه به کسی قول داد

ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.

 

به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد

 

به راحتی ميشه اشتباه کرد

ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

 

به راحتی ميشه گرفت

ولی به سختی ميشه بخشش کرد.

 

به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

 

و در آخر:

به راحتی ميشه اين متن را خوند

ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد

 

 

 

_____00000000000000_______0000000000000 babak
_____000000000000000000__000000000000000000
____000000000000000000000000000000_______00000
___0000000000000000000000000000000_________0000
__0000000000000000000000000000000000________0000
__0000000000000000000000000000000000000_____0000
_0000000000000000000000000000000000000000___00000
_00000000000000000000000000000000000000000_000000
_000000000000000000000000000000000000000000000000
_000000000000000000000000000000000000000000000000
__0000000000000000000000000000000000000000000000
___00000000000000000000000000000000000000000000
_____0000000000000000000000000000000000000000
_______000000000000000000000000000000000000
__________000000000000000000000000000000
_____________0000000000000000000000000
_______________00000000000000000000
__________________000000000000000
____________________0000000000
______________________000

 

 

 

 

_____#####__________####_____
____#_____#_#####__#_____#____
___#__###_##_____##__###_#___
___#__##___________#__##__#___
___#__________________#____#___
____#__#___##___##___#_##____
_____##____##___##____#______
______#_________________#______
______#______###_______#_______
______#_____#_###______#______
______#______###_______#______
_______#__##_____##___#_______
_____###____#####____###_____
___##___#___________#___##___
__#______####___####______#__
_#___________###___________#_
#__#______________#______#__#
#___#__###_________###__#___#
#___###_______________###___#
_#__#__#_____________#__#__#_
__##__####____#____##_#__##__
_____#____#_______#____#_____
____#______#_____#______#____
____#______#_____#______#____
____#______#_____#______#____
____##____###___###____#_____
_____##################______

 

 

(.•´
´*.
*´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ *****
________xxxxxxxxx______xxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxLOVExxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
____________xxxxxxxxxxxxxxxxx
_______________xxxxxxxxxxxx
_________________xxxxxxxxx
__________________xxxxx
___________________xxxx
___________________xxx
__________________xx
_________________x

 

 

 ________0000_____________________777_______________
______0000______________________77777_____________
____00000______________________7777777____________
___00000______________________777777777___________
__000000____________77777777777777777777777777777
_0000000______________7777777777777777777777777___
_0000000_______________7777777777777777777777_____
_0000__00_________________77777777777777777_______
_0000__00000000__________777777777_777777777______
_000000000000___________7777777_______7777777_____
__0000000000___________77777_____________77777____
___0000_000000________777___________________777___
____00000_______0___________0000__________________
______000000__00000______000000___________________
________000000000000000000000____________________
__________00000000000000000_____________________
_____________00000000000__________________

 


نظرات

۱- جمعه 1 مهر1384 ساعت: 4:45

توسط:سوسن

 

سلام ببخشید ممنونم که عکسهاتون رو تو گالری برام فرستادی ولی واسه گالری مشکل پیش اومد وهمه کاربر ها با عکساشون پاک شد لطفآ دوباره عضو شید و عکساتون رو بفرستید ممنون میشم بای تا های اینم آدرس گالری http://www.susank.info/ax

 

 وب سایت   پست الکترونیک

 

۲- شنبه 2 مهر1384 ساعت: 18:14

توسط:کبریا

 

سلام
دیروزها زیاد به همدیگه سر می زدیم اما اینروزا .........
مطالب این پستت هم جالب بودن
از همه چی بود
شاد باشی و در پناه حق
پاییز را در یابیم قبل از اینکه به پاییز عمرمان برسیم

 

 وب سایت   پست الکترونیک

 

۳- شنبه 2 مهر1384 ساعت: 20:10

توسط:ستاره

 

حرفهای انتخابی ات عالی هستند اما چه بهتر که خودت را بنویسی. اینطوری بیشتر فرصت خواهی داشت که یاد بگیری کودک امروز

 

وب سایت   پست الکترونیک

 

۴- سه شنبه 5 مهر1384 ساعت: 2:17

توسط:نا رفیق

 

سلام بابک
من منتظرت هستم ...

 

 وب سایت   پست الکترونیک

 

۵- سه شنبه 5 مهر1384 ساعت: 20:32

توسط:نیکا

 

این کلاسها کجا برگزار می شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

وب سایت   پست الکترونیک

 

۶- چهارشنبه 6 مهر1384 ساعت: 8:39

توسط:کبریا

 

ممنون بابک شعبانی عزیز برای حضورت و کامنت پر مهر و محبتت و ممنون از اینکه منو تنها نمیزاری شعر زیبایی بود شاد باشی عزیز و همیشه موفق.

 

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال دوشنبه 4 مهر1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006-2010 All Rights Reserved by babakshaabani.com
This Template Designed By Babak Shaabani