تبليغاتX
کودکان فردا

بابک شعبانی

درباره وبلاگ
من درد تورا زدست آسان ندهم
دلبر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صدهزار درمان ندهم

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم

گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم
پيوندهاي روزانه
پيوندها
نشریه مجازی هوپ کارتون
وبلاگ هوپ کارتون
آذ-فوتو
وبلاگ آذ-فوتو
انجمن نشریه مجازی هوپ کارتون
خانواده کتاب
انجمن هنر عکاسی تبریز
انجمن هنرهای تجسمی تبریز
انجمن کاریکاتور تبریز
گروه عکاسان طبیعت آذربایجان شرقی
گروه عکاسان زیست محیطی خانواده سبز
خانه عکس آذربایجان
سایت عکاسی . کام
سایت عکاسی . نت
خانه عکاسان ایران
دوربین . نت
حامد نباهت
کارتون 3000
مهناز یزدانی
رند تبريزي
خانواده سبز
خلیل غلامی
مهسا جمالی
بهرام تندران
علی حامد حق دوست
مرتضی کنعانی
بهنود مصطفایی
محمدمهدی اسکندری پور
مهکام امیر فخری
فهیرا مشایخی
آتنا افضل زاده
مرتضی صالح نژاد
داود حسام پور
محمدباقر شهبازی
سینا ساها
مرکز دانلود آهنگ
باز هم سپیدیت مرا جادو
کلاغ سفید
دختران فمينيست
دشمن در خانه
شاهرخ شعبانی
گلناز شعبانی
هدی اسکندری
هاله ایماندوست
رویا نوری
سولان
4 آذر
فاطمه پرتوی
توریاله
فرشته منعمی
کیمیا
فرزاد پورعباس
رئوف رضایی
رویا عجمی
الناز غیابی
مسعود بهروان
مجیدحبیبی
حسین پیغامی
جابرزنگ
بغض گرفته
نیمه پنهان
سروده ها
گاه نوشت های یک عدد "فتانه" !
پالت رنگی
از هر چمن یک گلی
ایرو آی تی
مینا عابدی
!photo by me (محبوبه صادقی)
virginrain
سمیه سهیلی
مهدی بنی تمیم
زینب عربی
نرگس امامی
پریسا رحیمی
میثاق مرعشی
مهری حسین زاده
سید سجاد حسینی
رها شده ام رهای رها
خاطرهام (الف.جیم)
علیرضا حسن زاده
دیوانه تر از دیوانه
کانون عکس بندر عباس
از دریـچــه دوربـیــنـــ
نرگس سلطان آباديان
روح اله قيصري نيا
رئوف رضایی
Cold Silence
حسین عبداللهی
میثم میرزایی
:: قالب ساز ::
طراح قالب
Powered By
BABAKART.COM
بسم الله الرحمن الرحيم
Babak Shaabani | بابک شعباني
BABAK SHAABANI
 

:Address
No.305/4 Ostadan Alley Jam-e Jam St. 29 Bahman Boulevard
Tabriz - Iran

Postal Code: 51666-17639

:My Logo
E-mail: babakshaabani@yahoo.com
Tel: +98 935 257 9284

Tel: +98 914 758 7649
فاطمه کوچولو ...
كافي است لحظه‌اي در كنارت باشد تا محكم دستان كوچكش را در ميان انگشتانت قفل كند، انگار نمي‌خواهد تنها بماند، نكند دوباره كابوس به سراغش بيايد. كابوسي كه يك شب خواب كودكانه‌اش را برهم زد و نور چشمانش را با خود برد. حالا چشمان «فاطمه كوچولو» را بسته‌اند و او هنوز اميدوار است كه بتواند با چشماني كاملا باز كودكانگي‌اش را تجربه كند اما...


به گزارش خبرنگار «حوادث» خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، «فاطمه كوچولو» در17 تيرماه سال گذشته به همراه خانواده‌اش مهمان خانه عمه‌اش در روستايي در شهرستان قروه بود كه حادثه اتفاق افتاد و زماني كه مادر كودك از خواب بيدار شد متوجه شد كه «فاطمه» در اتاق نيست و پس از جستجو او را در حالي كه از پشت در ته حياط افتاده بود، يافت.

«فاطمه» دستانش و لباس‌هايش از آهك سفيد شده بود و نمي‌توانست نفس بكشد حتي صورتش هم سوخته و كبود شده بود و تنها شاهد ماجرا، «محمدرضا» شوهر عمه فاطمه بود كه ادعا مي‌كرد فاطمه از بلندي به پايين پرت شده است هر چند اين متهم كه به موادمخدراز نوع ترياك اعتياد دارد زماني كه در محل اختفايش شناسايي و دستگير شد در بازجويي‌هاي اوليه خود به ارتكاب اين جنايت اعتراف كرد.

اين حادثه به سرعت اتفاق افتاد و پدر و مادر اين كودك شبانه دختر خردسالشان را به بيمارستان بعثت بردند اما پزشكان گفتند كه ديگر دير شده و چشمان «فاطمه» نابود شده است.


«فاطمه» به تهران آمد و در بيمارستان مورد مدوا قرار گرفت و پزشكان مقداري از عفونت را از يكي از چشمانش خارج كردند.

يكسال و هفت‌ماه از وقوع اين حادثه گذشته و فاطمه كوچولو تاكنون 13 بار تحت عمل جراحي قرار گرفته است به طوري كه نه تنها اين جراحي‌ها بينايي را به اين دختر بازنگرداند بلكه 6بهمن ماه امسال چشم چپ «فاطمه» كه پزشكان اميدوار بودند بتوانند بينايي آن را به اين كودك بازگردانند هم بخيه زده شد.

«اميركلوندي» پدر فاطمه كوچولو در اين باره به ايسنا گفت: پيوند قرنيه آخرين عمل جراحي بود كه روي چشم چپ فاطمه در 15 دي‌ماه انجام شد و پس از چند روز پزشك «فاطمه» عنوان كرد كه چشم «فاطمه» پيوند قرنيه را نپذيرفته است و پس از آن گفتند كه پلكش افتاده و آن را بخيه كردند.

او ادامه داد: چشم راست فاطمه خشك شده است و پزشكان هم به بازگرداندن بينايي چشم چپ او اميدوار بودند.

پدر اين كودك كه مستاصل به نظر مي‌رسيد، گفت: ديگر راهي به نظرم نمي‌رسد كه بتوانم چشمان دخترم را بازگردانم فاطمه قبل از اين مي‌توانست تشخيص دهد كه چه زماني از روز است اما چند وقتي است كه مي‌پرسد بابا شب است يا روز؟

به گزارش ايسنا، او تاكيد كرد كه براي رسيدگي به پرونده قضايي فاطمه منتظر نامه پزشك قانوني قروه هستيم.


همچنين هاله سادات سري، وكيل «فاطمه» هم درباره روند رسيدگي به پرونده اين حادثه دلخراش به ايسنا اظهار كرد: پرونده «فاطمه» به منظور رسيدگي به دادگاه كيفري استان كردستان ارجاع داده شده و دادگاه سوم اسفند ماه امسال را براي رسيدگي به اين پرونده تعيين كرده است.

وي با بيان اينكه در حال حاضر متهم اصلي پرونده «محمدرضا» در بازداشت به سر مي برد، ادامه داد:‌ پزشكان معالج هنوز اظهار نظرنهايي خود را در رابطه با وضعيت چشمان فاطمه عنوان نكرده‌اند اما به نظر مي‌رسد كه اميد چنداني به بازگشت بينايي چشمان فاطمه وجود ندارد.

به گزارش ايسنا، «فاطمه» 4/5 ساله به همراه پدرش پس از آن كه چشم چپ‌اش را با بخيه بستند تهران را در حالي به مقصد شهر خود ترك كرد كه براي ادامه اين مسير سخت به پشتيباني مالي نياز دارد.

عکس: علیرضا سوتکبار
تاريخ ارسال چهارشنبه 27 بهمن1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
مراحل ساخت انیمیشن «کودکان فردا»

مراحل ساخت انیمیشن «کودکان فردا» به کارگردانی بابک شعبانی

مراحل ساخت انیمیشن «کودکان فردا»
به کارگردانی بابک شعبانی

کلیک کنید

تاريخ ارسال سه شنبه 18 خرداد1389
 درج شده توسط بابک شعبانی
آتنا حسنی فرع

در گذرگاه چراهای مختلف هنوز چراهایی هست که ما را به خود برمی گرداند و از خود به خدا می رساند. هنوز می شود حس خوب زندگی را در دستانی که وجودش از بدو تولد آزرده شده یافت و اشتیاق و امید را باشکوه تر از پیش درک کرد. می شود از نا امیدی فاصله گرفت و غرور را کنار گذاشت. چقدر زیباست موقعی که بزرگ باشیم اما درون خود را تا پاکی کودکی ها جلا دهیم تا شاید انسانی که از روزمره گی ها خسته شده بار دیگر با خدا پیوندی تازه کند و روح را تعالی بخشد.

گزارش تصویری از اولین نمایشگاه انفرادی نقاشی های آتنا حسنی فرع

تاريخ ارسال چهارشنبه 16 دی1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
سفرنامه نویسی - روستای اشتبین 2 (Ushtabin - Ustebin)

وقتی به روستا رسیدیم همگی از مینی بوس پیاده شدیم. کسی هم تو راه نخوابیده بود ابتدا بچه ها خواب آلود بودند و معلوم بود که شب اصلاً نخوابیدند و با چهره ای پریشون و خسته دور هم جمع شدیم تا عکسی به یادگار بگیریم تا در شماره بعدی مجله عکس به چاپ برسه. 
۱۶ نفر عکاس در کنار هم با کادری عمودی نمی دانم چگونه خواهد بود ولی امیدوار بودم که عکسی خوب و مفهومی خواهد افتاد چون پشت دوربین کسی جز آقای کریم متقی نبودند به همین خاطر احساس آرامش داشتم.
بعد از گرفتن عکس یادگاری قرار بر این شد که تا ساعت ۱۳ در همین محل جمع شویم و سوار مینی بوس شده و به راه خود ادامه بدیم.
۳ ساعت عکاسی وقت کمی است که از قبل هم معلوم بود چون راه طولانی ای آمده بودیم.
۱۶ عکاس به ۷ گروه تقسیم شدند خانم کاظمی هم چون قبلاً باهم در این روستا از قبل عکاسی کرده بودیم همراه من شد و از همان نقطه شروع به عکاسی کردیم.
دوربین خانم کاظمی آماده نبود مدتی طول کشید تا تنظیمات و نورسنجی ها مفید را در دوربینش انجام بدیم پسرکی به طرف او آمد و یک کیسه پلاستیکی پر از انجیر با مغز گردو و شکر به طرف او دراز کرد و گفت بخورید کاظمی هم اصلاً از انجیر خوشش نمی آمد به نحوی از خودش دور کرد، پسرک به طرف من آمد و یکی از آنها را برداشتم و بر دهان گذاشتم قبل از اینکه از گلوم بره پائین گفت ۵ هزار تومن میشه.
فکم از سرم جدا شد اصطلاحی که بیشتر در این موارد به کار می برم بر زبان آوردم و گفتم چه خبره مگر مغز خر خورده ام انجیر اونم تو پلاستیک غیر بهداشتی. گفت نه این کلاً ۵ هزار تومن و این یک کیلو وزن داره و هر کیلو به قیمت ۵ هزار تومان.
نگاهی به کاظمی کردم دستش تو شکمش بود و از خنده می مرد.
گفتم تو چرا عکاسی نمی کنی به کارت ادامه بده من هم میام.
پسره هم دست بردار نبود از اینکه می خواستم از شرش رها بشم گفتم دسشویی اینجا کجاست می خوایم بریم دستشویی باز گفت به یه شرط دستشویی رو نشون می دم  گفتم به چه شرط ؟ گفت به شرطی که این و از من بخری گفتم هالا بریم ببینیم این دستشویی کجاست؟ قبلاً ۲ سال پیش از این دستشویی تازه ساخته شده استفاده کرده بودیم و چون ۵ ساعت راه با خوردن چایی زیاد و نوشیدنی ها مجبور بودیم بریم دستشویی.
سعی می کردیم قبل از این ۱۶ نفر عکاس به آنجا برسیم. پسره هم دست بردار نبود و می گفت باید بخری بهش کمی تند جواب دادم و گفتم به خدا جا ندارم مگه نمی بینی تو دستم دوربین و در پشتم کوله پشتی دارم؟ صبر کن بریم عکس بگیریم برگشتنی می خریم.
با من لج کرد گفت اگه از دستشویی اینجا استفاده کنید هر نفر باید ۵۰۰ تومن بدید. خواستم گوشش و همونجا بگیرم و بپیچونم از اون طرف کاظمی همون اصطلاح من رو گفت. خندم گرفت بهش گفتم سرش و قاطی کنه برم دسشویی برگردم وقتی به در دستشویی رسیدم تمام مسافرین مینی بوس تو جلوی دستشویی صف کشیدند. خواستم بی خیال بشم ولی با پررویی به اول صف رفتم.
وقتی از دستشویی برمی گشتم دیدم تو سر دوراهی انجیری که داشت به دوستم پورعباس فروخته و ۵ تومنش رو هم گرفته و تو مچش نگه داشته.
خیالم راحت شده بود اما این بار هم دست بردار نبود نمی دونم بعد از چند دقیقه پیداش شد و باز هم یه کیسه تو دستش گرفته و به این و اون نشون می ده تا بخرند.
همراه کاظمی ازش جدا شدیم مشغول عکاسی بودیم زنگ ساعت و موبایلم رو به ۱۲:۴۵ تنظیم کرده بودم تا ۱۵ دقیقه ای فرصت باشه به مینی بوس برگردیم.
تو راه نیم کیلو گردو خریدم کاظمی هم نیم کیلو از مغز گردو از زنی که در حال جدا کردن مغز گردو از پوسته بود خرید.
چند لحضه ای هم آنجا مشغول عکاسی شدیم و خبری رسید که دختر حسین آقا (یکی از اهالی روستا) با نامزدش به اردبیل فرار کرده ...
به طرف ماشین حرکت می کردیم عکس هایی که ۲ سال پیش از کودکان اینجا گرفته بودم و چاپ کرده بودم تا به دستشان برسانم اما تا حالا نتوانسته بودم آنها را پیدا کنم یعنی درب خانه شان یادم نبود.
همه بچه ها در قهوه خانه اشتبین گرد هم آمده بودند و مشغول استراحت و خوردن چای بودند باز همون پسرک پیداش شد. عکسی که ۲ سال قبل از او گرفته بودم بهش نشون داد خیال می کرد همین الان ازش عکس گرفته و چاپ کرده ام اما وقتی به اطرافش نگاه کرد متوجه شد که چند وقت پیش ازش عکس گرفته بودم.
صورت خشک او تبدیل به خنده شد موبایل اسباب بازی و کوچکی که داشت و از گردن خود آویخته بود بهم داد و خواهش کرد که عکس رو بهش بدم قبول نکردم تنها شرط واسش گذاشتم که اگر کودکان دیگری که در عکس بود برایم پیدا کند عکس خودش را بهش می دم. باز موبایل رو بهم داد گفت بیا این و نگه دار تا عکس و ببرم به نه نه ام نشون بدم بیام.
قبول کردم به طرف در خانه اش فرار کرد و عکس را به نه نه اش نشان داد و برگشت عکس و ازش گرفتم و موبایل کوچکش را تحویل دادم.
بعد داخل قهوه خانه شدم و یک فنجان کوچک چای خوردم پسرک سعی می کرد عکس رو به نحوی از کیفم برداره و فرار کنه بهش اجازه دادم تا این کا رو بکنه اما از یک چیزی خبر نداشت.
عکس را از کیفم برداشت و بیرون پرید و یادش رفته بود که انجیرهایش روی میز جا گذاشته مجبور شد برگرده زیر میز پنهان شدم تا وقتی برگشت بگیرمش، با خیال راحت که میومد تا انجیرش رو برداره از زیر مچش رو گرفتم و عکس رو به زور گرفتم و گفتم تا زمانی که این بچه ها رو برام نشون ندی عکست رو نمیدم.
بچه ای پررو و دروغگویی بود سعی می کرد من و بپیچونه ولی عکس رو به دوستاش هم نشون دادم تا من رو ببره به طرف در خانه اش.
این پسرک هی می خواست گمراهم کنه و می گفت ۴۵ دقیقه ای طول می کشه تا برسی به در خونشون گفتم خفه شو واسه چی داری دروغ می گی؟ دوستاش بهش تهمت زدند و به من گفتند اصلاً به حرف این گوش نده و دنبال ما بیا.
به پسرک گفتم از این بچه ها یاد بگیر و ...
تو راه چند بار بچه ها به دخترانی که در روی پله ها نشسته بودند می گفتند عکس تو رو گرفته وقتی دخترک ها به عکس نگاه می کردند می گفتند این که یه نفر دیگه است من نیستم ...
بعد از چند دقیقه ای به همان محلی رسیدم که عکس دخترکی رو گرفته بودم . بعد از آن عکس رو به جشنواره سالانه آمریکا فرستادم و برنده بهترین عکس سال ۲۰۰۷ شده بودم و عکس پرتره دختری که در نمایشگاه عکس تک چهره راه یافته بود رسیدم کمی هیجان زده شدم و به دور و برم نگاه کردم کودکانی ریز و سمجی رو دیدم که از خوشحالی بال در آورده بودند و می گفتند عکس ما رو گرفته و چاپ کرده.

این عکس مربوط به تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۶در روستای اشتبین می باشد که در جشنواره بین المللی آمریکا برترین عکس سال ۲۰۰۷ شناخته شد. عنوان عکس It may be life به معنی شاید زندگی همین باشد بود.
این عکس مربوط به تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۶در روستای اشتبین می باشد که در جشنواره بین المللی آمریکا برترین عکس سال ۲۰۰۷ شناخته شد. عنوان عکس It may be life به معنی شاید زندگی همین باشد بود.
 

این بار هم اخوان گفت:

هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه، اما
او چرا این را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این را نمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست

شعر از اخوان ثالث

 بالاخره به در پشتی همون منزل رسیدم کودکان با صدایی بلند فریاد می زدند و می گفتند بیاین در و باز کنین عکس شما رو آوردیم.
زنی جوان در را باز کرد عکس ها را از کیفم برداشتم و یک به یک عکس ها را به این زن نشان دادم تا اگر می شناسد بگوید.
اولین عکس رو که مطمعن بودم دختر اوست نشان دادم گفت این دخترم زینب، عکس دوم هم عکسی از خودش بود گفتم این را که حتماً می شناسی گفت اینکه خودمم عکس سوم عکس دختر خواهرش به نام گلابتون بود گفت این هم دختر خواهرم و عکس چهارم و پنجم و آخر رو بهش نشون دادم از خوشحالی او خوشحالتر بودم.
به این زن گفتم آیا ممکن هست این دخترک رو دوباره ببینم و دوباره عکسی بگیرم با خوشحالی که در چهره او بود گفت بزرگ شده و دیگر اینجا نیست و همراه دختر بزرگم با نامزد خود به شهر اردبیل رفتند و اونجا درس می خونه.
دوریالیم همونجا افتاد و چون خبر فرار دختری با نامزدش را شنیده بودم متعجب شدم. گفتم: عجب حکایتی است.
با خوشحالی به طرف خانه فرار کرد بچه ها دور من حلقه زدند و پسرک هم از لباسم آویزون شده بود و می گفت حالا عکس من رو بده.
هنوز عکس او را نداده بودم همان زن کیسه ای پر از گردو به دم در آمد و گردو را به من داد و گفت این برای تو حلال است چون تا بحال از این بچه ها عکس نداشتم عکسی به من هدیه دادی و من نیز در مقابل زحمات و لطف تو گردویی به تو می دهم و با خانواده میل کنید.خداوند به رفتگانت رحمت و بازماندگانت طول عمر بیشتر عطا کند.
این دعایی بود که از این زن جوان شنیدم آنقدر خوسحال بودم که خودم نیز باورم نمی شد.
عکس پسرک را نیز دادم او نیز از همه خوشحال تر بود چون می دید و می دید و می دید ...
در حال برگشتن چنان سرازیری را پائین می آمدند که می ترسیدم به طرف دره سقوط کنند به یکی از این پسرک ها گفتم لطفاً ندوید ممکن است خطرناک باشد با خیال راحت جواب داد برای ما هیچ فرقی نمی کند تو به فکر خودت باش که سنگی از زیر پات رها نشه.
در این راه چند عدد انار از بالای حصار چید بهش گفتم من بهت عکس دادم تو هم برای من یک انار بده ولی همون حرفی رو شنیدم که ساعت ها پیش بهش گفته بودم. گفت: مگر مغز خر خورده ام ... !!!
همین ۳ انار را در راه به پاکتی گذاشت و در کنار مینی بوس به نادر فارغی یکی از دوستان به مبلغ ۳۰۰۰ تومان فروخت.
بچه ها نیز چون دلشان می خواست از آنها عکس بگیرم نمی گذاشتند سوار بشم.
چند عکس نیز از آنها گرفتم و سوار شدم. مینی بوس حرکت کرد سرم را از شیشه بیرون بردم بچه ها دنبال ما می دویدند و دستی تکان می دادند و خوشحال بودند و می گفتند کی برمی گردی؟ گفتم زمانی که انازها کاملا آبدار و شیرین شدند بر می گردم و عکس های شما را می آورم یعنی ۱۵ روز دیگر.
بعد از روستای اوشتبین نزدیک ظهر برای خوردن نهار نیم ساعتی از ماشین پیاده شدیم و مجدداً بعد از خوردن نهار به راه خود ادامه دادیم و جهت عکاسی به حمام تاریخی کردشت آمدیم و چند فریمی نیز از آنجا ثبت کردیم.
کم کم هوا تاریک می شد و قصد برگشت به تبریز داشتیم. در راه بچه ها خاطرات خود را تعریف می کردند و عکس های خود را به همدیگر نشان می دادیم.
ساعت ۲۲ به تبریز رسیدیم و در همانجا که بچه ها جمع شده بودند در همانجا نیز خداحافظی کردند.
ساعت ۲۲:۳۰ نیز به خانه رسیدم و ...

این اردوی عکاسی یکی از بهترین خاطره زندگی من را نیز ثبت کرد.

تقدیم با احترام.

پایکوبی و خوشحالی کودکان روستای اشتبین وقت خداحافظی ۰۳/۰۷/۱۳۸۸

چهره کودکان روستای اشتبین هنگام خداحافظی ۰۳/۰۷/۱۳۸۸

* پایکوبی و خوشحالی کودکان روستای اشتبین وقت خداحافظی ۰۳/۰۷/۱۳۸۸
** چهره کودکان روستای اشتبین هنگام خداحافظی ۰۳/۰۷/۱۳۸۸
 

* پسر سمت راست همون پسری بود که آخر سر عکسش را دادم. این عکس مربوط به ۲ سال پیش یعنی در تاریخ ۲۹/۰۱/۱۳۸۶ ثبت شد.اون موقع بچه با ادب و حرف گوش کنی بود این بار از پررویی و دروغگویی اذیت کار ما شد.

* پسر سمت راست همون پسری بود که آخر سر عکسش را دادم. این عکس مربوط به ۲ سال پیش یعنی در تاریخ ۲۹/۰۱/۱۳۸۶ ثبت شد.
 اون موقع بچه با ادب و حرف گوش کنی بود این بار از پررویی و دروغگویی اذیت کار ما شد.
** این عکس رو برای دوسالانه تهران سال پیش نیز فرستاده بودم که متاسفانه مورد انتخاب داوران نشد.

اسامی شرکت کنندگان در این اردوی یک روزه روستای اشتبین و حمام تاریخی کردشت.

عکس گروهی برای چاپ در مجله عکس - عکاس: کریم متقی

عکس گروهی برای چاپ در مجله عکس - عکاس: کریم متقی

ایستاده از راست به چپ:
آقایان علی گواهی فر – یاشار دادبخش صباغ – حبیب بربصره – علی ورزم – نادر فارغی – محسن بایرام نژاد – محمدحسین گرانمایه – خانم ها رعنا بربصره – فریبا آزادی و فاطمه کاظمی

نشسته از راست به چپ:
آقایان فرهاد طالبی چایچی – محمدعلی پارچه فروش – مهرداد پاشایی – حسن وحدانی – فرزاد پورعباس و بنده بابک شعبانی
گفتنی است پشت دوربین آقای کریم متقی بودند.

جمعه ۰۳/۰۷/۱۳۸۸

تاريخ ارسال چهارشنبه 8 مهر1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
خونه تکونی برای کودکان فردا
 

سلام

امروز سعی کردم یه خونه تکونی اساسی به وبلاگم بدم و آثار و مطالب خودم که در سایتها و نشریات منعکس شده به صفحه اصلی وبم بیارم تا دسترسی خودم رو به آنها راحتتر کنم.

توضیحات مربوط به هر فایل در زیر مشخص شده است . 

 

در این قسمت سایت هایی قرار داده شده است که آثار و یا نوشته های من با داشتن کپی رایت منعکس نموده اند به غیر از این سایت ها هرگونه مطلب و اثری از من دیده شده باشد غیر قانونی بوده و پیگرد قانونی خواهد داشت.

توضیح اینکه: لینک های نارنجی رنگ غیر فعال شده و یا در دسترسی مجدد سایت قرار ندارند در صورت اصلاح مجدداٌ فعال خواهند بود.

در این قسمت سایت هایی که توسط من پشتیبانی و همکاری می شوند قرار داده شده است به غیر از این آدرس ها آدرس دیگری وجود نداشته و همکاری نشده است و در صورت مشاهده پیگرد قانونی خواهد داشت.

توضیح اینکه: لینک های نارنجی رنگ غیر فعال شده و یا در دسترسی مجدد سایت قرار ندارند در صورت اصلاح مجدداٌ فعال خواهند بود.

در این قسمت گزارش های تصویری که توسط بنده به ثبت رسیده و در سایت ها و وبلاگها و نشریات معتبر منتشر شده است قرار می گیرد به غیر از این گزارشها گزارش دیگری توسط بنده ثبت نشده و در صورت مشاهده پیگرد قانونی خواهد داشت.

توضیح اینکه: لینک های نارنجی رنگ غیر فعال شده و یا در دسترسی مجدد سایت قرار ندارند در صورت اصلاح مجدداٌ فعال خواهند بود. همینطور گزارش های بجا مانده در صورت انعکاس در این قسمت قرار خواهند گرفت.

تاريخ ارسال چهارشنبه 25 شهریور1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
یا حق

برای محمدمهدی اسکندری پور (جهانگرد) به دلیل اتفاقی که براش افتاده دعا کنیم ، دعا کنیم خدایی کهمحمدمهدی اسکندری پور می شناسیمش یکبار دیگر سلامتی را به او برگرداند.

من برای دعاهایتان و به خاطر خلوص و صداقتتان یک یا علی طلب میکنم ... همین.

امیدوارم تنت سالم و همیشه استوار بمانی.

دوستدارت بابک

هدی جان عنوان عکس کمی ناامید کننده است من و هر کس دیگه ای نمی خواهد این آخرین سفر و آخرین عکس محمد مهدی باشد.
لطفاَ ما را به طور کامل در جریان حال محمد مهدی بگذارید.
زنده باشید

تاريخ ارسال دوشنبه 29 تیر1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
ژرالدين دخترم

ژرالدين دخترم:اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا....... رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و با کر ه تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریـــان تو باید مال کسی باشد که روح عریــــانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد.....

"انسان باش؛ پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است"

"چارلی چاپلین"

تاريخ ارسال یکشنبه 16 فروردین1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
عکس هفته و تبادل لینک

   کودکان فردا در روز شنبه هر هفته یک عکس از بین وبلاگ دوستان انتخاب کرده و در قسمت عکس هفته وب سایت کودکان فردا قرار خواهد داد و برای بازدید عموم قسمتی را برای دریافت نظرات قرار داده که دوستان می توانند نظرات خود را در مورد عکس بیان کنند.
   گفتنی است آثار انتخابی عکس هفته توسط، هیئت تحریریه نشریه مجازی هوپ کارتون به نمایندگی خانم الناز باقری فرح بخش مسئول قسمت عکاسی نشریه مجازی هوپ کارتون انتخاب خواهد شد.
همینطور آثار کسانی می تواند در عکس هفته کودکان فردا قرار گیرد که در وب سایت کودکان فردا لینک داشته باشند. 

تاريخ ارسال شنبه 4 آبان1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
کودکان فردا

17مهر است و روز جهانی کودک. در طول يک سال چندين روز به مناسبت های مختلف به نام کودکان نامگذاری شده ولی روزی که فقط به نام کودک باشد، روزی است در هفته دوم خردادماه. در ايران اين روز جشن گرفته نمی شود و به جای آن، روز ۱۶مهر که يکی از روزهايی است که به نام کودکان نامگذاری شده، جشن گرفته می شود. گفته می شود "به احتمال زياد، اين روز به مناسبت بازگشايی مدارس که در اکثر کشورهای جهان در روزهای آخر شهريور و ماه مهراست، جشن گرفته می شود".

امسال در اين هفته جشن هايی از سوی سازمان های غيردولتی گرفته شد برای کودکانی که فقط کودک ناميده نمی شوند بلکه نام کار و خيابان را نيز هميشه با خود يدک می کشند. کودکانی که پشت چراغ قرمزها، درون اتوبوس، مترو، در پارکها و خيابانهای شهر، در شلوغی و هياهوی بازارو... می دوند و به تمنا می خواهند که از آنان چيزی بخريم و کودکانی که بزرگترند و در کارگاه ها و يا زيرزمين توليدی های تاريک، ساعت ها مشغول به کارند با کمترين دستمزد و بدترين شرايط کار؛ کودکانی که گويا در برنامه ريزی های دولتمردان فراموش شده اند...


جشنی که برگزار شد، به سختی می شد باور کرد اين کودکان، در ايران اسلامی زندگی می کنند. کودکان کار، کودکانی که بيشتر آنها لباسهايی کهنه و حتی پاره و خاک آلود بر تن داشتند و نمی دانستند امروز را به چه مناسبت جشن گرفته اند برايشان. به سمت ايستگاه های موسيقی، کاردستی، نقاشی و ...حمله ور می شدند. بر سر تکه ای چوب حصير و کاغذ که بتوانند با آن بادبادک بسازند، دعوايشان می شد و کودکانی هم بودند که حتی کفش به پا نداشتند و به محض رسيدن به پارک، به سمت بادبادک نيمه تمام کودک ديگری حمله ور می شدند تا بتوانند آن را لحظه ای به سمت آسمان بگيرند. کودکی با صدای بلند گريه می کرد. می گفت " خانوم اين اولين بادبادکم بود، می خواستم بره تا اون بالاها". و تو می ماندی و گريه های کودکی که لحظه ای کودک بودنش را کودک ديگری به يغما برده بود.


در ايستگاه نقاشی که وضع از اين هم غم انگيزتر بود و کودکان حتی نمی توانستند با رنگ های گواش که به آنان داده بودند، چطور بايد بر پارچه سفيد نقاشی بکشند. فقط خط هايی کج و معوج می کشيدند و آن يکی با ذوق صورت دخترکی را که کودکی بزرگتر و شايد هم مرفه تر!!! نقاشی کرده بود، خط می کشيد.


در ايستگاه گريم اما، کودکان با اصرار می خواستند بر صورت آنان هم نقاشی هم کشيده شود. پسری آمده بود و می خواست که بر صورتش پرچم ايران بکشم:"از همون پرچم هايی که وقتی ميرن آزادی فوتبال نگاه کنند، روی صورتشون می کشند.خيلی خوب بکش می خوام روی همه اينها رو با اين پرچم کم کنم".
۱۲ساله بود و در يک توليدی کار می کرد. به محض تمام شدن پرچم، با غرور، صورتش را به ديگر کودکان نشان داد و بلافاصله صفی از کودکانی تشکيل شده بود که آنان هم فقط پرچم ايران می خواستند.
اين کودکان، کودکان اين سرزمين اند. کودکان ايران اند. نهادن نام کودک کار و يا کودک خيابان، از کودکی آنان نمی کاهد. کودکند و حق دارند کودک باشند. کودکند و طبق ماده
۲۲پيمان حقوق کودک که اتفاقا ايران نيز آن را پذيرفته است، بايد از آموزش های ابتدايی رايگان برخوردار باشند. کودکند و طبق قطعنامه ۱۲۸سازمان جهانی کار، از هر گونه کار دشوار منع شده اند. آنها کودکند...

و آروزهای کودکان بر شاخه های درخت تکان می خورند." آرزو دارم مادرم زودتر خوب بشه و ديگه مريض نباشه"؛ "آرزو دارم زود بزرگ بشم و بيشتر به خانواده ام کمک کنم"؛ "آرزو دارم کار نکنم"؛"آرزو دارم درسم رو تا آخر بخونم"...

فردا خيلی دير است... برای کودکان فردا دير است...آنها کودکند و امروز احتياج به حمايت های ما دارند... فردا خيلی دير است..

تاريخ ارسال چهارشنبه 17 مهر1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
محسن رنگ زندگی بود!

 

محسن رسول اف عکاس و کاریکاتوریست جوان در سانحه هوایی اخیر در قرقیزستان درگذشت.
 محسن، متولد ۱۳۶۲ در شیراز و فارغ‌التحصیل مهندسی ICS (سیستم‌های ارتباطی اینترنتی) از دانشگاه گیلفورد انگلستان بود.
وی برای انجام يک پروژه عکاسی مستند به قرقيزستان رفته بود که هنگام بازگشت جان خود را در سانحه هوايی از دست داد.
محسن از سه سال و نیم پیش آموختن عکاسی را نزد مریم فخیمی آغاز کرد و آن طور که فخیمی می گوید به سرعت و با علاقه و استعداد پیشرفت کرد.
او مدیریت برگزاری هشت نمایشگاه را به عهده داشت و در ۱۳ نمایشگاه گروهی شرکت کرده بود و نمایشگاه گروهی «انبوه» آخرين فعالیت محسن رسول‌اف در حوزه عکاسی بود. وی در زمان برپايی نمايشگاه انبوه - دی 86 - مصاحبه‌ای با سايت عکاسی داشت.
او عکاس پشت صحنه فیلم های آتش سبز به کارگردانی محمدرضا اصلانی و لالایی ها به کارگردانی منیژه حکمت بود و به این ترتیب به سینما که خیلی به آن علاقه داشت نزدیک شد.
گرایش اصلی محسن عکاسی هنری بود و در کنار آن به عکاسی در شاخه های دیگر می پرداخت.
محسن علاوه بر عکاسی به کاريکاتور هم علاقه داشت و به اتفاق چند تن از دوستانش عضو گروه شیر اوژن بود.
به گفته مریم فخیمی محسن رنگ زندگی بود و هر جا که زندگی می دید عکاسی می کرد.
سايت عکاسی این حادثه ناگورا را به خانواده محسن، دوستان و جامعه عکاسی تسلیت می گوید.

عکس: ساسان توکلی فارسانی

تاريخ ارسال پنجشنبه 7 شهریور1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
نگرانی از سقط فزاینده جنین دختر در هند

در سال 2001 نسبت پسرها به دخترها در هند در کل 1000 پسر در برابر 937 دختر بوده ولی در گزارش خاطر نشان شده که در مناطق شهری بالنسبه مرفه، نسبت دختران به پسران با سرعت بیشتری کاهش می یابد.

به طور مثال، تنها در یک منطقه در ایالت پنجاب هند، در طبقه های بالاتر اجتماع، در مقابل هر 1000 نوزاد پسر، تنها 300 نوزاد دختر دیده می شود.

به عقیده این نهاد افزایش استفاده از تکنولوژی سونوگرافی برای تشخیص جنسیت جنین که ممکن است نهایتا به سقط جنین دختر بیانجامد، در این روند نقش مهمی داشته است.

در برخی موارد هم در صورت بیمار شدن نوزاد دختر، از او مراقبت لازم را نمی کنند که به مرگ نوزاد منجر می شود.

Action Aid هشدار داده است که چنانچه این روند ادامه پیدا کند، هند یک آینده "غم انگیز" در پیش خواهد داشت.

نهاد مورد بحث برای تهیه گزارش درباره دخترانی که ناپدید می شوند از همکاری موسسه کانادایی "مرکز بین المللی مطالعات درباره توسعه" برخوردار شده است.

تهیه کنندگان گزارش می گویند در فرهنگی که عمدتا به دختران به عنوان یک مشکل و دردسر نگاه کرده می شود، زنان برای داشتن نوزاد پسر تحت فشار فزاینده ای قرار دارند.

لورا تورکت، مسئول حقوق زنان در نهاد Action Aid می گوید: " در دراز مدت باید عقاید اجتماعی و فرهنگی مردم تغییر پیدا کند. هند باید موانع اقتصادی و اجتماعی از جمله محدودیت ها در مورد حق مالکیت و سنت جهیزیه یا پرداخت پول قابل توجه توسط والدین دختر به خانواده داماد را از میان بردارد.

در همین رابطه مجله پزشکی بریتانیایی Lancet نوشته است که در طی 20 سال گذشته 10 میلیون جنین دختر را در هند سقط کرده اند

منبع: http://doookhtaran.blogfa.com

 

تاريخ ارسال چهارشنبه 19 تیر1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
ختنه دختران دربعضی شهرهای ایران

كمي دورتر از بند آزاد كيش و نه چندان دورتر از اسكله‌هاي بندرعباس سابق «هرمزگان»، آنجا كه به خشكي و خشونت طبيعت بلوچستان نزديك مي‌شويد، در روستاها و شهرهاي كوچك همين مناطق، زنان به حكم سنت و آئين،از لذت جنسي محروم ?اند. نه فقط در شهرهاي كوچك، كه گاه در شهرهاي بندري و بزرگتر.  

تاريخ ارسال چهارشنبه 19 تیر1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
گفتگو با خدا

INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا

I dreamed , I had an interview with god
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم

God asked
خدا گفت

So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the tim
گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered
خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then
و بعد

lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

That by thinking anxiously about the future
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند

And not the future
نه در آينده

That they live as if they will never die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked
بعد پرسيدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوركرد
به دوست داشتن خود

but they can do is let themselves be loved
اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the
most,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing,
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently.
اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه


نظرات دوستان

۱- سه شنبه 18 تیر1387 ساعت: 16:15 - توسط:رند التبریزی

مگر اینکه در خواب ببینی با خدا حرف می زنی.. ای عکاس قرن...


کودکان فردا: من که همیشه با خدا حرف می زنم.

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 17:34 - توسط:f.sadeghi

سلام:

این مطلب بسیار جالب بود ... خیلی خوشم اومد , راستی پیشنهاد می کنم که چندتا از عکس هایی که گرفتید را در وبلاگتان بگذارید.


کودکان فردا: سلام دوست عزیز
من هم پیشنهاد شما را تائید می کنم و یک عکس از عکس های گرفته شده خود را تو وبلاگ می زارم.
خوشحال شدم

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال یکشنبه 16 تیر1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
هیئت مدیره انجمن هنر عکاسی آذربایجان شرقی

دریچه دوربین موجود بی جانی است که هرچند دروغ نمی گوید ولی به تعبیری حرکت و شادابی را از زندگی می گیرد آن را جاودانه می کند و این مسئولیت عکاسی را به عنوان ناخدای دوربین در دریای پر تلاطم زندگی و هنر دوچندان می کند و لازم می دارد تا با اندیشه ای وا و فکری باز و آینده نگر به سراغ مقوله عکاسی رفت و در این دنیای پر از رنگ، از دورنگی فرار کرد و هرچند که دنیایی باشد از سیاهی ها ولی نشان دادن این سیاهی نیز برای رسیدن به سفیدی ها باشد.

با این اوصاف وارد نبرد می شوم تا بلکه بتوانم به کمک شما عزیزان عکاسی را به هنر و صنعتی تبدیل نمایم که قبل از هر چیز بتواند به بودن خود ببالد و در ثانی از نقادی اهلان و نااهلان نهراسد.

تاريخ ارسال دوشنبه 30 اردیبهشت1387
 درج شده توسط بابک شعبانی
بـــــــــــــــــــن بســــــــــت

کودک که بی هیچ اراده ای پا به دنیا نهاده بود گریست...

شاید نمی دانست هیچ حادثه ای در دنیای آدم ها ارادی نیست!او که جز سیاهی ندیده بود از حجم رنگ ها و فضا هراسان بود و می گریست...

کم کمک دنیا با همه ی رنگ وحجمش برایش تکرار شد و تکرارشد و تکرار....

وکودک دست در دست زمان گریه هایش را از یاد برد...

آموخت برای خواسته هایش دیگر اشک نریزد ...آموخت همیشه بجنگد بی آنکه چشمان حریف را بنگرد...

آموخت فاصله ایست به وسعت شب از خواستن تا رسیدن!کودک از یاد برد طعم خنده های بی بهانه اش را ... اما آدمک ها نام این فراموشی را بلوغ نهادند !

و کودک دیگر کودک نبود...

تاريخ ارسال یکشنبه 21 مرداد1386
 درج شده توسط بابک شعبانی
ماندانا

تقدیم به مادر ماندانا - دریا

نامه ای به مادر ماندانا

تاريخ ارسال پنجشنبه 23 فروردین1386
 درج شده توسط بابک شعبانی
کاربر جدید - حسین منتظم
سلام عزیزانم

من هم از امروز عضو این وبلاگ شدم. امیدوارم مطالب مفید و سودمندی را خدمت شما کاربران عزیز ارائه کنم.

تاريخ ارسال یکشنبه 28 آبان1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
سومین سفر
یک سفر ۵ روزه از تبریز ... بندر انزلی

توضیحات رو در ادامه مطلب می خونین ، به زودی .

لاله

 


نظرات دوستان

۱- یکشنبه 5 شهریور1385 ساعت: 23:53 توسط:نیکا

سلام
شرمنده کامپیوتر من خرابه امشب هم از سیستم داداشم استفاده کردم که جواب محبت های دوستان رو بدم

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- یکشنبه 5 شهریور1385 ساعت: 23:54 توسط:نیکا

تبریز شهر قشنگیه ها
من توی عمرم یه بار رفتم
اونم چهار سال قبل
خیلی خوش گذشت
انشاالله به شما هم خوش گذشته باشه
شاد باشید
یا حق

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- سه شنبه 7 شهریور1385 ساعت: 19:27 توسط:بابک ( کودکان فردا )

یه دختر خیلی خو شتیب و خو شگل تو روزنامه اگهی می ده که یک پسر خیلی

خوشگل سفید با ماشین بنز پولدار و قد بلندکه دکتر هم باشد بیاد برای خواستگاری

یه آبادانی سیاه و قد کوتاه با ماشین رنو می یاد در خونه ی دختره دختره به

آبادانی می گه تو که این شرایط نداری برای چی آمدی آبادانی می گه من

فقط اومدم بگم دور من یکی رو خط بکش

http://i7.tinypic.com/257ewdu.gif

وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال جمعه 3 شهریور1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
بدون شرح !
babak shaabani
 

نظرات دوستان
 
۱- چهارشنبه 25 مرداد1385 ساعت: 17:14 توسط:یک دوست
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما مدير وبلاگ محترم

جدید ترین سیتم تبلیغاتی جهان به روش اقساطی 1سال ماهانه 500 تومان 4 سال رایگان

سایتpixelha با کادر قوی و پشتیبانی فنی بالا پا به عرصه IT گذارده و قصد نامدار کردن ایران و ایرانی ر ا در عرصه جهانی IT دارد و شما را در این پروژه ملی و خود جوش دعوت می نماید.
امید است شما همکار گرامی برای همیاری و همکاری و رسیدن به مقصد نزدیک ما را یاری و همراهی نمایید تا با مشارکت شما هموطن گرامی این پروژه خودجوش ملی را به سرمنزل مقصود برسانیم. و بتوانیم برای اولین بار در عرصه IT نام ایران و ایرانی را با افتخار برسر زبانها بیاندازیم.
امید است که شما همکار گرامی در این پروژه ملی مشارکت نموده و علاوه بر معرفی سایت شما با جدیدترین سیستم تبلیغاتی اینترنتی و بالا رفتن چشم گیر آمار بازدید روزانه شما گامی در راستای نامدار کردن ایران عزیزمان در عرصه جهانی IT داشته باشید و از مزایا و تسهیلات سایت ما برخوردار شوید. سیستم فروش ما به 2 صورت نقد و اقساطی می باشد.
در سیستم فروش نقدی قیمت هر خانه 5000 تومان میباشد.در سیستم اقساطی شما بابت هر خانه ماهانه به مدت یکسال 500 تومان پرداخت می کنید و به مدت 4 سال به صورت رایگان تبلیغ شما انجام میشود.(( شما هیچگونه محدودیتی در انتخاب مکان و تعداد پیکسلها ندارید ))

پشتیبانی : pixelha_11@yahoo.com

http://pixelha.ir

(( شما نیز به جمع دیگر دوستانتان در سایت pixeha.ir بپیوندید ))
 
۲- جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 22:25 توسط:بابک ( کودکان فردا )
کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه چه کسي چه گلي دوست داره؟نجار گل ميخک ، دندانساز گل مينا ، سارق گل شب بو ، چشم پزشک گل مژه ، منجم گل کوکب ، قصاب گل گاو زبان ، روزنامه فروش گل کاغذي ، پارچه فروش گل اطلسي ، مسئول باغ وحش گل ميمون و من .... گلي را که بوي تورو بده
 
۳- جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 22:28 توسط:مستانه **دختر سركش**
یادمه قبلا هم می اومدم اینجا خوشحالم که پا برجاست
 وب سایت   پست الکترونیک
تاريخ ارسال چهارشنبه 25 مرداد1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
چشم چشم دو ابرو

چشم چشم دو ابرو ، دو ابروی کمونی چشم چشم دو ابرو، دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو، چشمای خیس هر شب من،تو،یه فریاد، اسم تو عمری بر لب

دست دست دو تا دست،دو دست عاشقانه دو دست پاک وپر مهر، یه حس صادقانه

پا پا دو تا پا ،دو پای سخت همراه همراهی قرص ومحکم ،حتی تا خونه ماه

قلب قلب دوتا قلب،دو قلب قفل در هم دوقلب مست وعاشق، عشقی فرا از عالم

جسم جسم دوتاجسم،دو جسم اما با یک روح یه روح آسمونی ،بلند چو قله کوه

عشق عشق چه زیباست،الهی جون بگیره هر کسی سد عشق شد، دعا کنیم بمیره


نظرات دوستان

۱- پنجشنبه 25 خرداد1385 ساعت: 20:25 توسط:فرشید

salam dooste aziz webloge jaleby dary khoshhal misham ye sary ham be ma bedy va nazar bedy

وب سایت   پست الکترونیک

 

تاريخ ارسال پنجشنبه 18 خرداد1385
 درج شده توسط بابک شعبانی
کودکان فردا
ما کودکان دیروز کودکانی بودیم گرفتار افکار گذشتگان ولی کودکان فردا مطمئناْ گرفتار این افکار نخواهند بود.

شاهد آنیم و می بینیم ...

کودکان فردا


نظرات

۱- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 18:0

توسط:احمدرضا

-------------------.-.-.-.با عشق همه چیز ممکن است-.-.-.-._.-----------------------

سلام...واقعا که وبلاگ جالبی داری...نوشته های خوبت حکایت از خوبی های خودت میده...خیلی خوشحال میشم که به وبلاگ منم باز سر بزن و با نظرت ردپایی به جا بگذاری تا با هم آشنا بشیم...راستی تو نظر سنجی سمت راست من هم شرکت کن...اگه متن جالب و دلنشینی داشتی هم بفرست به اسم خودت بذارمش...منتظر حضور سبز و سر شار از محبتت هستم حامد....................امیدوارم عید خوبی داشته باشی!.........................

وب سایت   پست الکترونیک

۲- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 19:43

توسط:یزدان پناه

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشري به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند، آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند، روزي همه ي فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه، ناگهان ذكاوت ايستاد وگفت: بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم، و از آن جايي كه هيچكس دلش نمي خواست بدنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد، و به دنبال آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن... يك...دو...سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. اصالت در ميان ابرها مخفي گشت. هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت.طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد، و ديوانگي مشغول شمردن بود، هفتادو نه...هشتاد...هشتادو يك... همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج...نودو شش...نود و هفت... هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم مي يام دارم مي يام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، زيرا تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ كه در درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق، او از يافتن عشق نا اميد شده بود، حسادت در گوشهايش زمزمه كرد، تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است، ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد. عشق از پشت بوته گل رز بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود. ديوانگي گفت: من چه كردم، چگونه مي توانم تو را درمان كنم، عشق پاسخ داد: تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني، راهنماي من شو، و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- سه شنبه 1 فروردین1385 ساعت: 10:36

توسط:بغض گرفته

سلام
عیدت مبارک
سال خوبی داشته باشی...
بدرود

 وب سایت   پست الکترونیک

۴- جمعه 4 فروردین1385 ساعت: 15:10

توسط:علی

*´¨) *´¨) *´¨) قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو (¸.•´ (¸.•` *(¸.•´
*´¨) *´¨) *´¨) این چه عید و بهاری است که دارم بی تو (¸.•´ (¸.•` *(¸.•´

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)با آرزوي(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)12 ماه شادي(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´ (¸.•` *

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)52 هفته خنده(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´ (¸.•` *(

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)365 روز سلامتي(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´ (¸.•

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)8760 ساعت عشق(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)525600 دقيقه بركت(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.•´

*´¨) *´¨) *´¨)*´¨) *´¨) *´¨)31536000 ثانيه دوستي(¸.•´ (¸.•` *(¸.•´(¸.

....فرارسيدن نوروز 85 را خدمت شما تبريك و تهنيت عرض مي نمايم ....

.امیدوارم همیشه پیروز و سربلند باشی با سالی سرشار از عشق و محبت و موفقیت.

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال دوشنبه 29 اسفند1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
دعا کردم
دعا کردم که بمانی و بیایی کنار پنجره

تا باز باران ببارد

و باز شعر مسافر خاموشی خود را بشنوی

اما افسوس ، افسوس که رفتی حکایت غریب این زندگیست

و تو رفتی ، پیش از آنکه باران ببارد


نظرات

۱- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 15:42

توسط:س-ج

سلام
خیلی ممنون که خبرم کردین ، وبلاگتون هم که گروهی شده من هم دوست دارم مثل شما وبلاگ گروهی داشته باشم .

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 19:31

توسط:بانوی شرقی

من درد تو را زدست آسان ندهم
دلبر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به 100 هزار درمان ندهم
------------------------------------------
دوست دارم تا همیشه باهم در کنار هم به موفقیت های فراوان آینده ...
-----------------------------------------------------------------------------------------
حس غریبی دیگر ندارم ولی دلی به دل داده ام نمی توانم برای همیشه تنها بمانم ولی دوست دارم تنهای تنها بمانم و تا به خاک بسپارند من را یاد کن .
----------------------------------------------------------------------------------------
یگر درد را فراموش کن بسپار واسه طبیعت
--------------------------------------------------------
وقتی شنیدم میای آسمون آبی تر شد

رسم عشق و عاشقی یه رسم تازه تر شد

وقتی که گفتی میای مرغ دلم پر کشید

به هوای دیدنت به هر طرف سر کشید

دیگه نمی گم خزون یه فصل زرد و سرده

وقتی بیای دوباره، خزون یه جور بهاره

تمام قلب و روحم قربونیه نگاهت

فقط بگو که میای، می خوام بشم خرابت

وقتی بیایی میگم در نبودت چه ها شد

میگم که آسمونم سرد و سیاه و تار شد

وقتی بیای یه عالم حرفهای تازه دارم

نه شکوه نبودت، شکر حضور رو دارم

وقتی بیای زندگیم رنگ تازه میگیره

الان قشنگه اما نگاهتو کم داره

درسته سبز و شادم

اما تو جاده عشق دستتو کم میارم

یه روز میای میدونم، پلک دلم می پره

می گن که این موقع ها یه کسی پشت دره

نکنه وقتی بیای که مسی دیگه مرده

انقده دیر که دیگه عشق و احساس پژمرده

نذار تنها بمونم، زودتر بیا به پیشم

قبل از اونکه زندگی ز ته بزنه ریشه ام

اینا همه بهونه است میدونم که اینجایی

انقده نزدیک به من مثل خون تو رگهایی

مثنویه زندگیم داره طولانی میشه

نمی خوام خسته بشی قبل از اینکه تمومشه

دیگه شکایتی نیست قربون اون نگاهت

زودتر بیا به پیشم تا نشدم هلاکت.

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 19:34

توسط:بانوی شرقی

تو به من می خندیدی و نمی دانستی

که من با چه دلهره ای

سیب را از باغچه همسایه دزدیدم

باغبان در پی من شد و دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود نگاهی به من کرد

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و خش خش گام تو

ساهاست تکرار می دهد آزارم

و من همچنان غرق این پندارم

که چرا باغچه ما سیب نداشت؟

 وب سایت   پست الکترونیک

۴- دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت: 18:49

توسط:فرشید

سلام وبلاگ خوبی داری یه سری هم به من بزن

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال دوشنبه 29 اسفند1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
کودک

 


نظرات

۱- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 8:38

توسط:نیکا

سلام
عیدت مبارک
والله اینجا چیزی بالا نیومدش
عکس بودش انگاری آره؟

وب سایت   پست الکترونیک

۲- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 14:37

توسط:فرشید

وبلاگ خوبی دارین
یه سری هم به ما بزن

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 16:50

توسط:منم گنجشک

براي اولين بار خيلي خوب بود
همين جوري ادامه بدين.

 وب سایت   پست الکترونیک

تاريخ ارسال یکشنبه 28 اسفند1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
دعا کنیم

یا حق

برای چشمان نابینای دختر کوچک مراغه ای که به دلیل انفجار ترقه چشمایش را از دست داده دعا کنیم ، دعا کنیم که خدا ... خدایی که می شناسیمش یکبار دیگر بینایی را به او برگرداند ...

من برای دعاهایتان و به خاطر خلوص و صداقتتان یک یا علی طلب میکنم ... همین .

دعا کنیم


نظرات

۱- جمعه 26 اسفند1384 ساعت: 2:53   

 توسط:نیکا

خیلی بخدا ناراحت شدم
امیدوارم خداوند خودش بهش نظر لطفی بکنه
مرسی که با خبر نامه بهم خبر دادید
شاد باشید و بی غم و البته ایرونی .و

 وب سایت   پست الکترونیک

۲- جمعه 26 اسفند1384 ساعت: 15:5

توسط:ریگو

دارم می رم مشهد حتما" براش دعا می کنم. بخصوص که همشهریم هم هست.
یا حق
به امید روزی که این جهالتها رختشو برای همیشه بکنه.

 وب سایت   پست الکترونیک

۳- دوشنبه 29 اسفند1384 ساعت: 17:31

توسط:کیمیا

آقا سالک بهتر از این نمی شه منتظر کارهای بعدیت هستم از این که من و در خبر نامه کودکان فردا خبرم کردین ممنونم .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

تاريخ ارسال پنجشنبه 25 اسفند1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
کودکان دیروز و فردا

کاش بچه بودم ، یک ساله بودم تا . . .


babak shaabani


کودکان چرا حرف نمی زنند ؟

فردا کجاست ؟

من  یک ساله ام


 babak shaabani


واین هم یه نی نی کوچلوی ناز

واین هم یه نی نی کوچلوی ناز


کوچه جاوید

من ۴ سال سن ندارم منتظر یک رهگذرم . آن رهگذر کیست ؟ نمی دانم ، شاید هم ...

کوچه جاوید یادته ، نشستیم زیره پنجره صدام کردی و گفتی دیونه من هم جواب دادم خودتی .

کوچه جاوید یادته ، کفشات و انداختم حوض حیاط   باز دنبالم کردی و گفتی دیونه .


کریسمس نزدیک است . شدت سرما دست و پایم را بی هس کرده بود برف و بوران همه جا رو سفید کرده بود تنها چیزی که به چشم می خورد یک درخت سبز بین یخ ها  دیده می شد . وقتی نزدیک درخت می شدم گرما را بیشتر احساس می کردم .

هر قدر نزدیکتر می شدم ، دورتر به نزر می رسید تا بالاخره روزی ...

winter 


این روزا جوونا پیرند / همه از جون خود سیرند / ظاهر همه می خنده / ولی تو دلشون اسیرند / این روزا نونه تو دروغه / تو چشم دنیا خورشید / ولی حیف دل بی فروغه / یکی تا خرخره سیره / یکی به یک لقمه گیره /  یکی تو پیری پر از شوره / یکی تو جوونی پیره / عده ای مستند / عده ای گرگ خیالند / عده ای اون بالا بالاها / عده ای تو قعر چاهند / به یه عده عشق حرومه / به یه عده پاک و طاهر / قهقــه همه بلنده / ولی باور کن به ظــاهر      ( هستی ) 


نظرات

۱- شنبه 4 تیر1384 ساعت: 21:10      توسط:سحر

خیلی خشکلی عکس بچگیته.

۲- پنجشنبه 9 تیر1384 ساعت: 13:33      توسط::

کوها در تابستان هم پوشیده از برف است .

تاريخ ارسال شنبه 4 تیر1384
 درج شده توسط بابک شعبانی
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006-2010 All Rights Reserved by babakshaabani.com
This Template Designed By Babak Shaabani