تبليغاتX
کودکان فردا

بابک شعبانی

درباره وبلاگ
من درد تورا زدست آسان ندهم
دلبر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صدهزار درمان ندهم

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم

گفتم جان را بیار محرم ندهم
از گفته‌ی خود بیش دهم کم ندهم
پيوندهاي روزانه
پيوندها
نشریه مجازی هوپ کارتون
وبلاگ هوپ کارتون
آذ-فوتو
وبلاگ آذ-فوتو
انجمن نشریه مجازی هوپ کارتون
خانواده کتاب
انجمن هنر عکاسی تبریز
انجمن هنرهای تجسمی تبریز
انجمن کاریکاتور تبریز
گروه عکاسان طبیعت آذربایجان شرقی
گروه عکاسان زیست محیطی خانواده سبز
خانه عکس آذربایجان
سایت عکاسی . کام
سایت عکاسی . نت
خانه عکاسان ایران
دوربین . نت
حامد نباهت
کارتون 3000
مهناز یزدانی
رند تبريزي
خانواده سبز
خلیل غلامی
مهسا جمالی
بهرام تندران
علی حامد حق دوست
مرتضی کنعانی
بهنود مصطفایی
محمدمهدی اسکندری پور
مهکام امیر فخری
فهیرا مشایخی
آتنا افضل زاده
مرتضی صالح نژاد
داود حسام پور
محمدباقر شهبازی
سینا ساها
مرکز دانلود آهنگ
باز هم سپیدیت مرا جادو
کلاغ سفید
دختران فمينيست
دشمن در خانه
شاهرخ شعبانی
گلناز شعبانی
هدی اسکندری
هاله ایماندوست
رویا نوری
سولان
4 آذر
فاطمه پرتوی
توریاله
فرشته منعمی
کیمیا
فرزاد پورعباس
رئوف رضایی
رویا عجمی
الناز غیابی
مسعود بهروان
مجیدحبیبی
حسین پیغامی
جابرزنگ
بغض گرفته
نیمه پنهان
سروده ها
گاه نوشت های یک عدد "فتانه" !
پالت رنگی
از هر چمن یک گلی
ایرو آی تی
مینا عابدی
!photo by me (محبوبه صادقی)
virginrain
سمیه سهیلی
مهدی بنی تمیم
زینب عربی
نرگس امامی
پریسا رحیمی
میثاق مرعشی
مهری حسین زاده
سید سجاد حسینی
رها شده ام رهای رها
خاطرهام (الف.جیم)
علیرضا حسن زاده
دیوانه تر از دیوانه
کانون عکس بندر عباس
از دریـچــه دوربـیــنـــ
نرگس سلطان آباديان
روح اله قيصري نيا
رئوف رضایی
Cold Silence
حسین عبداللهی
میثم میرزایی
:: قالب ساز ::
طراح قالب
Powered By
BABAKART.COM
بسم الله الرحمن الرحيم
Babak Shaabani | بابک شعباني
BABAK SHAABANI
 

:Address
No.305/4 Ostadan Alley Jam-e Jam St. 29 Bahman Boulevard
Tabriz - Iran

Postal Code: 51666-17639

:My Logo
E-mail: babakshaabani@yahoo.com
Tel: +98 935 257 9284

Tel: +98 914 758 7649
سفرنامه نویسی - روستای اشتبین 1 (Ushtabin - Ustebin)

طبق معمول قرار روز جمعه ساعت 5 صبح جلوی ساختمان میدان ساعت (میدان شهرداری) و حرکت به طرف روستای تاریخی اشتبین روستای مرزی ایران و ارمنستان از توابع کلیبر استان آذربایجان شرقی.

ساعت 22:30 خانم کاظمی تلفن کرد که وضعیت قطعی اردو و از محل حرکت مینی بوس رو مطلع بشه و از کارت عکاسی خود با خبر بشه.

شب ساعت 20 دقیقه بامداد کم کم وسایل مربوط به اردو را جمع می کردم و دوربینم را برای این اردو آماده کردم تا صبح زود راحت و بدون سر و صدا از خانه بیرون برم.

بعد از آن تا ساعت 2 صبح خوابی در چشمانم احساس نمی شد، زمانی که به ساعت نگاه کردم کار از کار گذشته بود و اگر این چند ساعت را بخوابم احتمال می رفت که ساعت 3:30 نتونم از خواب پا بشم و تصمیم گرفتم که این 1:30 ساعت رو هم نخوابم.

این 1:30 ساعت را هم با ادیت کردن و مرتب کردن عکس ها استفاده شد و ساعت 3:30 لباسهایم را پوشیده و در ساعت 4 بدون سر و صدا زدم بیرون.

از خانه تا محل قرار با پای پیاده 1 ساعت است اما اگر ماشین گیر بیوفته 1 ساعت رو به 10 تا 15 دقیقه میرسونه اما ساعت 4 صبح هیچ کسی به غیر از من تو خیابان نبود و با کوله بار و کیف و دوربین شروع به پیاده روی کردم و تصمیم گرفتم منتظر ماشین نباشم.

هوا سردتر از روز گذشته بود دما نیز به زیر صفر هم رسیده بود، این را از یخ زدگی آب ریخته شده در چاله های خیابان های تبریز حدث زدم صورتم نیز از شدت سرما یخ زده بود.

در بلوار دکتر حسابی قطعه سنگی در وسط چشمانم را خیره کرد به طرفش حرکت کردم تا سنگ را از وسط خیابان به کنار بکشم تا صبح مشکلی برای رانندگان پیش نیاد.

وقتی به این سنگ رسیدم پایم را به طرفش دراز کردم تا به کنار پرتاب کنم غافل از اینکه بدانم این پرنده باشد. با شدت از زمین بلند شد و به صورتم برخورد کرد از شدت ترس کم مونده بود سکته کنم فریاد زدم  و کمی دور تر دوباره زمین نشست.

این بار دوربینم را از کیف برداشتم و مجدداً به طرف این حرکت کردم تا ببینم این موجود پرنده چی بوده و مرا تراسند و ازش عکسی هم بگیرم.

به خاطر تاریکی هوا نمی توان تشخیص داد این چه موجودی است.

عکسی به زور در تاریکی تونستم ثبت کنم عکس را که دیدم گفتم تو اینجا چی کار می کنی؟

 این پرنده کوچک بلدرچین بود و از شدت سرما و تاریکی تو وسط خیابان افتاده بود سرما گیجش کرده بود و چون در تاریکی نمی توانست پرواز کند راه خانه اش را گم کرده بود .

صبح زودی هم ترسیده بودم و هم اولین عکس رو ثبت رسونده بودم.

این باعث خوشحالی من شد و اولین باری بود که از بلدرچین عکس می گرفتم.

دوباره که به او نزدیک شدم تا از نزدیک ببینم به کنار درختان و بوته ها پرواز کرد. ازش جدا شدم دستانم یخ زده بود طوری که دیگر نمی توانستم دوربینم را به کیفم بگذارم و به راه خو ادامه بدم دوربینم را نیز از گردنم آویختم و دستانم را در جیب خود گرم کردم و بعداً دوربین را به کیف گذاشتم.

ساعت را نگاه کردم 15 دقیقه ای معتل شده بودم و به فکر اینکه 30 دقیقه مانده را چگونه خودم را به بقیه بچه ها برسونم  بودم چند دقیقه را نیز پیاده حرکت کردم و تا بلوار 29 بهمن و جلوی مجنمع فرهنگی و هنری رسیدم. همونجا ماشینی که اصلاً به طرف محل قرار نبود بره سوار شدم و تا مسیری مرا به محل برد و بعد از آن مجدداً می بایست یا پای پباده برم و یا سوار ماشین دیگری شوم.

10 قدمی بیشتر نرفته بودم که ماشین دیگری آنطرف تر ایستاد به طرفش حرکت کردم و سوار شدم و تا محل قرار با این آمدم کسی در محل قرار حضور نداشت به ساعت نگاه کردم 20 دقیقه هم زود تر از قرار به آنجا رسیده بودم یعنی از وقتی که سوار ماشین شدم تا رسیدن به محل قرار 10 دقیقه طول کشیده بود.

بعد از من آقای علی گرامی فر و آقای محمد حسین گرانمایه به آنجا رسیدند بعد از احوالپرسی تلفنم زنگ خورد آقای پورعباس بود و موقعیت خودش رو در مسیر حرکت مینی بوس اعلام کرد و همراه با خانم فریبا آزادی در نصف راه (میدان جهاد) خواهد بود.

بعد از این بقیه بچه ها هم یک به یک آمدند و سوار مینی بوس  شدند و خانم کاظمی هم مجدداً تماس گرفت که او هم در مسیر سوار مینی بوس شود.

نصف راه (میدان جهاد) همراه با 3 نفر باقی مانده به طرف روستا حرکت کردیم.

بعد از پلیس راه تبریز صوفیان کنار جاده سنگگ داغ و تازه به تعداد 10 عدد خریدیم و تا مسیر بعدی (ایستگاه صبحانه- کنار مسجد) حرکت کردیم ساعت 6:30 به خوردن صبحانه مشغول بودیم بالافاصله بعد از صبحانه به مسیر ادامه دادیم.

ساعت 10 صبح به روستای اوشتبین رسیدیم.

 

ادامه دارد...

تاريخ ارسال شنبه 4 مهر1388
 درج شده توسط بابک شعبانی
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006-2010 All Rights Reserved by babakshaabani.com
This Template Designed By Babak Shaabani